سیمرغ
مادر

سوال کردن ندارد.مادر حال ندار است. گمانم دارد می رود. پدرش که بارِ سفر می بست، مادر غصه دار بود.  درِ گوشش چیزی گفت که حالِ مادر را عوض کرد. وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ.

نشسته بودیم به عزای جدّمان، مغموم. مادر، بیشتر . دق الباب کردند. حزین برخاست و رفت پشتِ در. ای کاش نمی رفت. ای کاش نمی رفت. صدایشان را بلند کرده بودند.لَا تَرْ‌فَعُوا أَصْوَاتَكُمْ....

مادر محکم جواب داده بود. ایستاده بود یک تنه. پدر نمی توانست. نامردها، محکم زده بودند. لگدشان، سنگین بود. مادر افتاده بود، روی زمین. فضّه را صدا زد.أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ‌...

پدر، خود را رساند. امّا، دوره اش کردند. بعد هم، کِشان کِشان بردند. مادر که به هوش آمد، پرسید: پدر کجاست؟ قصه را گفتیم. دست به کمر زد. راهی مسجد شد. وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ...

همهمه بود در مسجد. صدایِ مادر همه را ساکت کرد. " اگر دست از سرِ پسر عمویم برندارید، سرم را برهنه می کنم، گریبان چاک می زنم و همه تان را نفرین می کنم. به خدا نه من از ناقه صالح کم ارج ترم و نه کودکانم کم قدرتر". هنوز سخنِ مادر تمام نشده. ستون های مسجد به لرزه افتادند. وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا.

پدر، اشاره کرد. مادر ایستاده بود هنوز. به حرمتِ حرفِ پدر، نفرین نکرد. ای کاش نفرین می کرد. ای کاش نفرین می کرد. ثُمَّ نَبْتَهِلْ...

نمی دانم. پدر مظلوم، مادر از پدر مظلوم تر. دارد برای پدر وصیت می کند. مادر که بود، همه چیز داشتیم. بی مادری سخت است. علی الخصوص مادرِ ما که خدا هدیه اش داده. إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ‌.

وقتی پدر علی(ع) باشد، مادر فاطمه(س) است. به غیر از ساکنان آن خانه ملکوتی، عالَم یتیم شد. بعد از فاطمه، دیگر روی خوش ندید این امت. خدایا ما را به خاطرِ مادر پهلو شکسته مان ببخش.

خوش به حالتان که این روزها روضهء مادر می روید، همه را یاد کنید. محتاجیم به دعایِ خوبتان.


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
لبیک یا حسین

باسم رب الحسین علیه السلام:

ای پسر فاطمه:

نه ما فراموش می کنیم و نه فراموش می شود داغ تو ای امام شهیدم. دلمان گرفته است که همراه دعوت شدگان به حرمت نیستیم. امسال روزی مان نبوده است که پیاده بیاییم و عهدمان را با تو ای امام خوبان، تازه کنیم، اما مگر نه آنکه هر دلی به یاد شما بسوزد و هر اشکی که در مصیبت شما جاری شود، فطرس ملک مخلصانه به محضر آسمان می برد. پس ما نیز به یاد شما گریه می کنیم و برای آنچه که بر شما رفته است، عزاخانه دلمان را علم سیاه می زنیم.

ای فطرس ملک:

شاهد باش که ما نیز مشتاق به زیارت حرم حسین بودیم. تو سلام ما را به محضر شاه تشنه لب برسان و بگو: "ای کاش با شما بودیم. ای کاش، بودیم و یاری تان می کردیم. ای کاش، که نمی گذاشتیم عباس بن علی، در کنار شریعه فرات، پرپر شود. ای کاش بودیم و اجازه نمی دادیم علی اکبر به میدان برود. ای کاش بودیم و برای طفلان حرمت آب می آوردیم. ای کاش بودیم و از حرم و حرمت اهل بیت مصطفی، پاسداری می کردیم و هزاران ای کاش دیگر که همه اش به آرزو در دلمان مانده است...". سلام ما را برسان و بگو امسال که نشد بیاییم. اما عهدمان به جاست و با فریادمان به بلندای تاریخ می گوییم: لبیک یا حسین، لبیک یا حسین، لبیک یا حسین.

ای امان زمان:

تسلیت ما را در مصیبت جد غریب و شهید تان پذیرا باشید. اگر این مصیبت ها که می خوانند این قدر بر ما سنگین است، پس حال شما در مصیبت جدتان چگونه است. ای به فدای شما باد همه زندگی من. شما هر آنچه ما می شنویم، می بینید. لا حول و لا قوه الا بالله. آجرک الله فی مصیبه الحسین. آجرک الله فی مصیبه العباس. آجرک الله فی مصیبه کربلا.

این روزها که حرامیان خیال برشان برداشته دوباره آتش به حرم خواهر امام شهیدمان بزنند، مردانی مرد، آستین همت بالا زده اند تا نگذارند دوباره آتش به حرم زینب سلام الله بیافتد. آنها نیز از قافله زوار اربعین اگر چه جا مانده اند، اما آنان حسینی ترند که عهدشان با خون است و مگر نه عهد ما با حسین این است که در دفاع از حریمش از جان و مال و فرزند و اهل و عیال بگذریم. دعایشان کنید که نبرد نهایی نزدیک است و این بار پرچم حسین بالاتر است. عمود خیمه عباس بن علی پایین نخواهد آمد انشاءلله. مخصوصا برای این سه مرد:

 

زیارت اربعین یادتان نرود. و فی الختام لبیک یا حسین.


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
حلال كنيد
 
 
اگر خدا بخواهد، امشب عازم خانه خدا خواهم بود.

از دوستان و همه عزیزانی که این مطلب را رویت می کنند، خاضعانه می خواهم که اگر خدای ناکرده و به هر دلیلی باعث رنجش خاطر آنان شده ام، بر مدار عفو ازمن بگذرند. اگر کسی حقی از من طلب دارد و من فراموش کرده ام، حتما یادآوری کند تا قبل از این سفر آن را پرداخت کنم یا از من بر سنت گذشت، بگذرد.

اگر با کلمات یا نوشته هایم موجبات آزرده شدن خاطر نازکتان شده ام، یا رفتاری انجام داده م که عزیزی دلخور شده، حتما برایم یادآوری کند که از او به جد عذرخواهی کنم. امیدوارم به سبب گذشتی که در حق من می کنید، صاحب کرامت عظیم نیز از شما به مرحمتش بگذرد.

دعاگوی همه خوبان خواهم بود.

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
عید شهید
السلام علی جمیع الشهدا...

کام همه تلخ است، امسال... مثل بچه های غزه... عید، نمی شود گرفت...
 

لينك | نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
بی خبری
 

حکما این که فرموده اند بی خبری طرفه بهشتی است، مزاح مطلق است یا خاصه اموری است که عقل معاش ما را بدان راه نیست. بی خبری هولناک است ، حتی از خود حادثه هم هولناک تر.

بنی آدم را این طور ساخته اند که تا آشیانه چشمش خالی از انتساب به هر بنی بشری است، کانه مرغان بلند پرواز آزاد و رهاست. امان از آن وقتی که پاره ای از دنیای اطرافش به تعلقاتی از این دار فنا پینه شود. آن وقت، بالا و پایین شدن ذره ای از اطراف آن پاره پینه شده ویرانت می کند.

این همه تکنولوژی ساخته اند برای اینکه خبر بگیرند. از عمق چند هزار متری اقیانوس تا چند ده هزار سال نوری اطراف این کره خاکی، فرستنده ها علامت می دهند  که در اطراف و اکناف  چه می گذرد. همه اش به خاطر این است که از بی خبری می ترسند. بی خبری مثل زلزله بم است یا حتی رودبار و منجیل. زیر و رو می کند.

راحت شاید آن باشد که اصلا تعلق نباشد. اما مگر می شود. این قلب را ساخته اند که محبت پمپاژ کند. محبت هم اصالتش از باب تعلق است. بالا و پایین دارد. اما تعلق است. انقطاع از این تعلقات هم باید موهبت باشد و یا اتصال به منبعی نورانی تر؛ و گرنه محال ممکن است.

إلهي هَبْ لي کَمالَ الْانْقِطاعِ إلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضیاءِ نَظَرِها إِلَیْکَ

خدايا نهايت بريدن از غير تو و پيوستن به خودت را روزي ام ساز و چشم هاي قلبمان را با نظاره به خودت روشن ساز

این همه آسمان و ریسمان بافتم تا بگویم که بی خبری سخت است. می خواهی مثالم در حد ویرانگری جنگ جهانی دوم یا بمب اتمی هیروشیما باشد تاکه خوب خوب شیر فهم شود؟ اگر هم خواستید می توانم از طریق علمی کند شدن زمان در حین بی خبری را برایتان اثبات کنم. حالا نتوانستم اثبات هم کنم،قبول کنید. آسمان که به زمین نمی رسد؛می رسد؟

 مثال عینی اش همین دوستمان. یک دفعه چراغ خاموش می شود. بعد از آن حادثه ای که بر او گذشت، این روزها حال ندار است. برای همین هوایش را دارم و نمی گذارم بی خبری بین مان بشود. دو شب پیش هر چه به او زنگ زدم گوشی را برنداشت. نگرانش شدم اساسی. صبح که در جلسه بودم دیدم چراغش روشن شد. سریع پیامک فرستادم که از دستش اعصابم خرد است و دیگر هم به او زنگ نمی زنم. جواب داد که مریض بودم و حال نداشتم، ببخشید. گفتم آدم حسابی، پس رفاقت به چه دردی می خورد. برای روزهای حال نداری است دیگر. گفت ببخشید. نخواستم مزاحمت شوم. گفتم: اگر این دفعه این کار را کردی، نکردی. دیدار ما می شود به قیامت. گفت تکرار نمی شود.قول می دهم. با کمی کلاس گذاشتن الکی و عامدانه، به شرط عدم تکرار قبول کردم. بعد از آشتی گفت: مریض هم بوده. بیشتر حالم گرفته شد.

حالا رابطه ما با این بنده خدا آن قدر ها هم صمیمی نیست. اما خوب وقتی کسی قسمتی از زندگی ات شد، نگرانش می شوی. بماند که اگر صمیمیت و دوستی باشد، آنوقت ثانیه ثانیه بی خبری هم آدم را رنج می دهد. چه برسد به اینکه به ذهنت خطور کند که خاطر عاطرش رنجور است. آن قدر سناریو در ذهنت بالا و پایین می شود که مبادا فلان یا بهمان اتفاق افتاده باشد. خیلی هم توضیح ندهم. بس است دیگر.

اول: برای یکی از دوستان عزیزانمان که خبر رسیده بیمار است دعا کنید و حمد شفا بخوانید. یا من اسمه دوا و ذکره شفا. امید که لباس عافیت بر تن همه مریضانِ عاشقِ آل محمد جا خوش کند.

دوم: این روزها دوباره نسل هند جگرخواره افتاده اند به جان شیعیان و دارند از محبان علی و پاره تن شهیدش به وحشیانه ترین روش ممکن پشته پشته کشته می سازند. به خیالشان فرزندان حیدر را می ترسانند. نمی دانند که ما محبان آن امامی هستیم که فرمود: آیا ما را از مرگ می ترسانید ، که برای ما شهادت و کرامت است. می نویسم درباره شان. اما باطل رفتنی است.


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
جشن فارغ التحصیلی

 

هفته قبل مصادف با بیستم خرداد ماه سال 1393، دوازدهم شعبان المبارک 1435 و مطابق با نهم ژوئن سال 2014 میلادی از دانشگاهی واقع در شلمرود فارغ التحصیل شدم. روزی که از همه بیشتر نبود پدرم را احساس کردم؛ که با همه وجود هرچه دارم از زحمت و تلاش او می دانم. دست همه کسانی که برایم زحمت کشیدند ؛ مخصوصا مادر عزیزم را می بوسم. از خداوند بزرگ می خواهم که برای همه آنهایی که تا رسیدن به این مرحله کمکم نموده اند، عاقبت به خیری و درجات بالا در اعلی علیین روزی کند.

 

از چند روز قبلش به تکاپو افتاده بودم که برای این مراسم چه باید بکنم. حالا می گویم منظورم کدام قسمت است.رئیس کل دانشکده مان در شلمرود، یک خانم است. حدس زده بودم که روز مراسم از بالای سن باید رد شوم و با این خانم دست بدهم. البته فقط حدس بود و نمی دانستم که واقعا قرار است اتفاق بیافتد. نظر مراجع را هم خوانده بودم و بنابر نظر ایشان در صورت ضرورت اشکالی ندارد. اما کلا دلم به این امر راضی نمی شد. حالا اصلا هم معلوم نبود که این مرحله هم باشد ولی خوب دیگر، آدم باید پیش بینی کند تا بتواند راه حلی هم پیدا کند.

روز جشن شد و تا ظهر هم سر کار بودم. آمدم خانه و لباسهایم را اتو کردم ، کت و شلوارم را پوشیدم و دوربین عکاسی ام را برداشتم. نگاه کردم که به اندازه کافی شارژ داشته باشد تا مثل بعضی دفعات وسط مراسم خاموش نشود. رفتیم به سمت دانشگاه و دیدیم سیل ایرانیانی که هزار گونه خودشان را رنگ زده بودند و اصلا آدم خجالت می کشید که بین این گرامیان قرار بگیرد، چه برسد به اینکه بخواهد شادی اش را تقسیم کند. به هر حال رفتیم و لباسهای فارغ التحصیلی را تحویل گرفتیم. آقای خوش اخلاقی، لباس را با قد ما تنظیم کرد و بعد رفتیم داخل صف که منظم برویم به سمت سالن.

از آنجا که خدا می خواست نفر جلویی من هم یک ایرانی بود که او هم این دغدغه را داشت. منتها او به هیچ وجه از قبل برایش فکر نکرده بود. موقعی که با صف آمدیم سالن و روی صندلی ها نشستیم، به ناگاه او هم رئیس دانشگاه را دید. گفت: فلانی باید به نظر تو با این خانم دست بدهیم. من گفتم: خانه ات آباد من چند روز دارم فکر می کنم چکار کنم. گفت: من اصلا فکر نمی کردم که باید اینجا دست بدهیم. گفتم: من سوال کرده ام؛ اگر به اندازه ضرورت باشد، اشکالی ندارد ولی خدایی دلم راضی نمی شود. شمای خواننده تصور کنید که بالاترین مقام دانشگاه دستش را دراز کرده برای دست دادن و شما هم جلوی ان همه جمعیت بخواهی ضایعش کنی، خیلی بدجور می شود.

مشکل این است که اینجا فکر می کنند که دست ندادن نوعی تخفیف طرف مقابل است، چون فرقی بین زن و مرد نمی گذارند. تا بخواهی هم حالیشان کنی که باور کنید من منظورم این نیست که شما را سبک یا ضایع کنم کلی طول می کشد. به هر حال، دست دادن معادل انجام کار حرام (به نظر بعضی علما) و دست ندادن هم فاقد اشکال نیست (بعضی از علما می گویند که اگر ضرورت باشد و باعث دردسر شود، اشکالی ندارد). اتفاقا مرجعی که این بنده خدا داشت به شدت حرام می داند و اصلا راهی نداشت. گفتم خوب چه کنیم. در همین حین بودیم که گفتند بچه های دکترا به سمت سن حرکت کنند.

باور کنید حاضر بودم آسمان به زمین بیاید و من این کار را نکنم. به سمت جایگاه که می رفتم قلبم مثل گنجشک می زد. گفتم خدایا چه کنم. هر چند برای من که مشکل شرعی نداشت، اما اکراه شدید داشتم. از پله ها که بالا رفتیم، رفیقم گفت: دست نمی دهم. من هم گفتم، هرکاری تو بکنی من هم انجام می دهم. یک لحظه به فکرش رسید به آقای سازمان دهنده مراسم بگوید که به خانم رئیس دانشگاه تذکر دهد که ما دست نمی دهیم. دستش را دراز نکند.

باورم نمی شد، سریع مطلب را گرفت. گفتیم که محدودیت مذهبی داریم. با سرعت زیاد به سمت خانم رئیس رفت و در گوشش مطلب را گفت. خانم رئیس نگاهش به سمت ما برگشت و من و رفیقم سریع دستمان را بالا بردیم که بله، ما هستیم. خانم رئیس هم سرش را تکان داد که باشد. تا آن آقای سازمان دهنده برگشت، به رفیقم گفتم، نگاه کن سید؛ که یک خانم هم پشت سر خانم رئیس هست، بدبخت شدیم.

تا این را گفتم، رفیقم گفت آره روح الله. من هم وسط حرفش دوباره رفتم سمت آن آقا و گفتم یک خانم دیگر هم هست. خدا خدا می کردم قبول کند. ناباورانه قبول کرد، این یکی هم جور شد. شما تصور کن که فقط یک نفر دیگر مانده بود تا نوبت ما شود. یعنی انگار همه آسمان و زمین را به من بخشیدند. حاضر بودم همه آن مراسم را از دست بدهم ولی این کار را نکنم. الحمدلله خدا کمک کرد.

سالن پر از جمعیت بود. فارغ التحصیلی یکی از مهمترین دستاورد های زندگی هر شخصی است. همه بچه های فارغ التحصیل خانواده هایشان یا دوستانشان بودند. شاید کمتر کسی باشد که کلا  همراهی نداشته باشد. تک و تنها مثل من خیلی کم بودند یا شاید هم اصلا نبود. خیالی نبود، من بیشتر در فکر همین دست دادن بودم و خیلی شلوغی جمعیت برایم مهم نبود. مدرک را که دادند دستم، سلانه سلانه و دست به سینه پشت سر رفیقم از جلوی هر دو خانم رد شدیم. با همان حالت دست به سینه، احترام گذاشتم و جواب تبریکش را دادم. از آنها که رد شدم، انگار در آسمان راه می رفتم. رفیقم را هم خیلی دعا کردم. اصلا حسش باید تجربه شود. آرام و مطمئن به سمت صندلی خودم برگشتم در حالیکه که همه درونم در آرامش محض بود. الحمدلله، که در این مراسم خدا کمک کرد گه آنچه دوست ندارم، انجام ندهم.

در تمام مدت مراسم در حال دعا و ذکر برای همه آنهایی که برایم زحمت کشیده بودند (مخصوصا پدرم)، بودم. بعد از مراسم هم با رفقا رفتیم چند تا عکس گرفتیم. شاید کسی از بچه ها فیلم گرفته باشد از این مراسم. دوست دارم آن یک قسمتش در آرشیو خدا بماند. از همه مراسم آن قسمت را خیلی دوست دارم. وسط نوشتن این مطلب (همین الان) به فایل هایی که یکی از دوستان فرستاده نگاه کردم. رفیق مان ضبط کرده این قسمت را. لذت بردم. الهی شکر.


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
آرزوها

بنابر آن مشیت الهی که بر همه موجودات عالم محاط است و البته که مخلوقات از سرّ آن مطلع نیستند، هرکس در زمانی و مکانی به دنیا می آید. برای بعضی ها ماموریت ویژه هست و بعضی ها هم باری به هر جهت زندگی می کنند تا این وقت محدود را پر کنند. خوش به حال انان که مصداق آیه «وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي» هستند. نوشته زیر هم کمی زمان را عقب و جلو می کند. آرزو که بر جوانان عیب نیست، هست؟

از اول خلقت شروع می کنم. اگر همان اول به دنیا آمده بودم (در زمان حضرت آدم) نمی گذاشتم که قابیل دست به سنگ ببرد و برادرش را ناکار کند. یا حتی قبل ترش اگر بودم، به حضرت آدم علیه السلام می گفتم: این همه میوه هست، از خوردن میوه آن درخت ممنوع بگذر. شاید این اتفاقات اصلا برای فرزندان آدم نمی افتاد.

می گذریم تا برسیم به حضرت نوح علیه السلام. اگر زمان حضرت بودم، سعی می کردم که حتما از سوار شدگان بر کشتی نجاتش باشم. هر چه قدر هم شنایم خوب باشد، در روزی که برای هیچ کسی امان نیست، نجات فقط در کشتی نوح نبی است و لا غیر.

اگر در زمان حضرت ابراهیم خلیل الله بودم، حتما سعی می کردم که کمک کار حضرتش باشم و چند تا از آن بت های سرحالشان را خرد و خمیر می کردم. آخرش هم خودم را می زدم به یک راه چپ و می گفتم بروید از همان بت بزرگ بپرسید. اگر راستش را بگویم، دوست داشتم که ایمانم این قدر خوب بود که وقتی در منجنیق بودم، باز یاد خدا در دلم بود.

زمان حضرت موسی بودن هم حال و هوای خودش را دارد. اگر بودم، دوست داشتم آنی باشم که به موسی علیه السلام خبر می دهد که دنبالش هستند و قصد کشتنش را دارند. از جمله کسانی که به خوبی از او یاد می کنند همین جناب نجات دهنده موسی علیه السلام است که به «رَ‌جُلٌ يَسْعَىٰ» مشهور است. عاشق همه مردانی هستم که در قرآن به «رَ‌جُلٌ يَسْعَىٰ» ملقب شده اند.

زمان حضرت عیسی علیه السلام اگر بودم، دوست داشتم یکی از آن دوازده نفر باشم. آن هنگامی که پیامبر برکت و رحمت دريافت كه به او ايمان نمى‌آورند، گفت: چه كسانى در راه خدا ياران منند؟ حواريان گفتند: ما ياران خداييم. من دوست داشتم که یکی از آن «أَنصَارُ‌ اللَّـهِ» باشم.

از هنگامه پیامبر خاتم الانبیا تا کنون تاریخ مفصل تر است و حکما آرزوهای من هم گسترده تر است. دوست داشتم من هم جزو کسانی باشم که مخفیانه ایمان آوردند. مثل جناب یاسر و حضرت سمیه شکنجه ها را در راه خدا تحمل می کردم و بلال وار سنگ گران تفتیده را بر سینه خود تحمل می کردم تا رسول خدا از من راضی باشد. اگر به من بود، دوست داشتم به جای حمزه سیدالشهدا باشم که وقتی ایمان آورد، پشت رسول خدا گرم شد و درراه محبوبش، جگرش هم پاره پاره شد. دوست داشتم از کسانی باشم که در بحبوحه احد، نگذاشتند که خاطر رسول الله غمین بماند و  تا سرحد جان از او دفاع کردند. اصلا اگر جای کسی هم نبودم، همین که چهره نمکین پیامبر را می دیدم، برای همه عمرم بس بود. چه نعمتی است بودن با پیامبری که خداوند از او به "خلق عظیم" یاد می کند.

از حالا به بعد دیگر همه اش روضه است. بالاتر از امت رسول خدا، گلستان آل محمد چه دردها که نکشید از ظلم عالمان متهتک و جاهلان متنسک. هنوز هم که هنوز است جوی های خون جاریست از ظلم هایی که به ناحق از کج فهمی ها و هواپرستی ها بر اهلبیت رسول الله و امتش روا شد.

دوست داشتم که با مولای متقیان بودم. همین که کنار علی باشی، دیگر از خدا چه می خواهی. چه نامردمانی بودند آنها که علی را نشناختند. اگر خدا قسمتم کرده بود، همیشه مثل قنبر دنبال سخن علی می رفتم. اصلا همین که مولایی چون علی به تو امر کند و خطابش تو باشی، سعادتی بی نظیر است. از کسانی باشی که مولای متقیان در فراقشان گریه می کند و می فرماید:

كجایند آنانكه به اسلام دعوت شدند و آن را پذیرفتند.و اهل قرائت قرآن بودند و آن را محكم و استوار ساختند.به جهاد تشویق شدند و نسبت به آن اشتیاق پیدا كردند مانند اشتیاق شتران به فرزندانشان (زمانی كه آنها را از هم جدا می كنند) شمشیرها را از غلافها كشیدند وبه اطراف و اكناف زمین برای جهاد دسته دسته و صف به صف حركت كردند.برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی باقی مانده اند. 

آنها كسانی بودند كه زنده ماندن دوستان در جنگ برای آنها مایه بشارت نبود و از رفتن شهداء نیز نیاز به تسلیت نداشتند (چر ا كه شهادت را رستگاری می دانستند).چشمان آنها از كثرت گریه از خوف خدا سفید شده بود و وشكم آنها از روزه داری لاغر و لبان آنها از فراوانی دعا و نیایش خشك می شد. از كثرت بیداری شب چهره های زرد رنگ داشتند وغبار خشوع و تواضع در سر و روی آنهاقابل مشاهده بود.آنها برادران من بودند كه رفتند و سزاوار است كه به دیدار آنها اشتیاق داشته باشیم و از فراق و دوری آنها دستهایمان را بگزیم .

 برای همه امام ها همین طور است. همین که کنارشان باشی کافیست. دوست داشتم که زمان مولای کریمان زنده بودم و دندان های آنها که به امام مجتبی «مضل المومنین» می گفتند، در دهانشان خرد کنم. جلوی همه آنها که تیر به سمت جنازه غریب مدینه زدند، می ایستادم و نمی گذاشتم که حرامیان جسارت به جنازه میوه دل رسول خدا کنند.

آی روزگار غدار. لا یوم کیومک یا ابا عبدالله.

بماند تا بعد... هلاک می شود آدم از نوشتن غم نامه شاه تشنه لبان.


لينك | نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
ماه بنی هاشم

رحمت به آنی که نقل کرده:

ﺩﻭﺭﻩ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺟﻐﺮﺍﻓﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻟﺶ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻤﺮ ﮐﺮﻩ ﺯﻣﯿﻦ؟
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﻮﺷﺘﻢ:  ﻗﻤﺮ ﺑﻨﯽ ﻫﺎﺷﻢ!
معلم اهل دل ما نیز معرفت را تمام کرده و کنار آن سوال علاوه بر علامت صحیح، نوشته بود:
رحمت به لقمه ی حلال پدرت!

روحی لک الفدا، يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ.

ایام شادی اهل بیت مصطفی (ص) است. مبارک محبان باصفایش در سرتاسر گیتی.


لينك | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
سواد و معرفت



مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل

کسی که نعمت دهنده از مخلوقات را شکرگزار نباشد، شکرگزار خداوند نیز نخواهد بود (امام رضا ع)

چند روز پیش یکی از رفقا ایمیل فرستاد که یکی از دوستانِ او قرار است از ایران بیاید و از من خواست اگر امکان دارد برای آوردن او به فرودگاه بروم. استقبال رفتن را کلا دوست دارم و می دانم که رفتن برای اولین به یک کشور غریب، چقدر سخت است. شب قیلش زنگ زدم و گفتم اطلاعات پرواز را داری؟ گفت: فقط می دانم که ساعت یازده شب روز شنبه می رسد. گفتم شماره پرواز؟ گفت نمی دانم. بعد زنگ زد و گفت که پرواز از ترکیه تاخیر داشته و ساعت یک شب می رسد. به هر حال ساعت یک شب قرار شد که فرودگاه برویم.

راه که افتادیم، گفت از بچه های شریف است و قبلا همکلاسی بوده اند با دوست ما. ساعت یک و پانزده دقیقه شب به همراه رفیق، راه افتادیم فرودگاه. از دست رفیقم هم به خاطر مساله ای دلگیر بودم. با این حال گفتم به خاطر خدا، دلخوری ام را کنار می گذارم و به خاطر این غریب، باز با او راه می افتم. ساعت یک و چهل دقیقه رسیدیم فرودگاه و تا آمدیم آقای تازه وارد را برسانیم خانه اش، ساعت دو نیم شد.

وقتی هم که رسیدیم خوابگاهش، تازه باید زنگ می زدیم مسوول خوابگاه شب بیاید. دنبالش کردیم تا پیدایش شد و بعد از شناسایی، کلید را دادیم به آقای تازه رسیده. نکته جالب اینجا بود که از فرودگاه که وسایل این بنده خدا را برداشتیم، یک نکته جالب متوجه شدم. رفتار این آقا جوری بود که احساس می کرد مثلا در ایران خودمان است و حکما وظیفه من و ان یکی رفیقم بوده که برویم بیاوریمش. حالا اینکه این احساس به او دست داده که در بدو ورودش به یک شهر، هنوز احساس ایرانی بودن دارد، احساس خوبی است. منتها اینکه فکر کند، عالم و ادم وظیفه خدمت برای او دارد، کمی عجیب بود.

این احساس موقعی آمد که وسایلش را برای گذاشتن داخل ماشین برداشتیم. من همه پارکینگ را خودم رفتم تا ماشین را بیاورم جلوی وسایلش. خودش مشغول حرف زدن با رفیق ایستاده بود و من پیاده شدم و گفتم وسایل را بیاورید. انگار مثل تاکسی فرودگاهم که طرف هر وقت حالش را برد بیاید سوار شد. ساعت دو نیم شب هم هست. گفتم شاید حالش خوب نیست. به روی خودم نیاوردم. سوار هم که شدیم با رفیقش شروع کرد صحبت کردن و در خلال صحبت هایش غیبت پشت سر غیبت پشت کسانی از دوستانم که می شناختم. دوستانی در ایران که حالا استاد دانشگاه بودند. بروی خودم باز نیاوردم.

خوابگاه هم که رسیدیم خیلی شیک ایستاده بود و اصلا رفتارهایی که حوصله ام نیست بنویسم شان. ساعت سه شب برگشتم خانه. بدون اینکه تشکری انجام داده باشد. خوب است که عزیزمان، فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه ها بود. البته دوستم در ماشین گفت که تشکر کرده. اما شاید از خودش می گفت. سواد لزوما برای آدم معرفت نمی آورد. چه بسیار آدم های دیگری دیده ام که سوادشان نصف این آقا هم نمی شد ولی یک کار کوچک را تخفیف نمی کردند.

دوم از  این، فهمیدم کارم برای خودم بود و یک ذره اش هم برای خدا نبود. دلیلش این بود که به خاطر تشکر نکردن به خودم گرفتم. آدم اگر برای خدا کار کند که ناراحت این نمی شود که کسی تشکر کند یا نکند. کارکُنِ برای خدا، منتظر تشکر نمی ماند. برای همین است که عمل خالص ارزش دارد و البته کمیاب است. فک کنم همه شب بیداریم، دود شد رفت هوا.

امام عزیزمان در کتاب چهل حدیث اینگونه روایت می کند:

طریق خالص کردن اعمال از جمیع مراتب شرک وریا و غیر آن ، منحصر به اصلاح نفس و ملکات آن است ، که آن سرچشمه تمام اصلاحات و منشا جمیع مدارج وکمالات است . چنانچه اگر انسان ، حب دنیا را به ریاضات علمی و عملی از قلب خارج کند ، غایت مقصد او دنیا نخواهد بود و اعمال او از شرک اعظم که جلب انظار اهل دنیا و حصول موقعیت در نظر آن هاست خالص شود وجلوت و خلوت و سر و علن او مساوی شود .

و اگر با ریاضات نفسانیه بتواند حب نفس را از دل بیرون کند ، به هر مقداری که دل از خود خواهی خارج شد ، خدا خواه شود و اعمال او از شرک خفی نیز خالص شود و مادامی که حب نفس در دل انسان است و انسان در بیت مظلم نفس است ، مسافر الی الله نیست ، بلکه از مخلدین الی الارض است و اول قدم سفر الی الله  ترک حب نفس است و میزان در سفر همین است .


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
تصویر بزرگ، تصویر کوچک


امروز از طرف شرکت ما را بردند باغ وحش شلمرود. صبح یک سیمنار آموزشی بود که در عین سرگرمی نکات کاری مهمی را هم آموزش می داد. برای مقدمه یک از هنرهای نقاشی را برامون توضیح دادن به نام mosaic mural art که در اون یک تصویر نقاشی شده متشکل از چندین تا تصویر کامل شده کوچک تر هست. 

نقاشی های کشیده شده از بهترین نقاشان این سبک را به صورت پازل در آورده بودند و ده تا تیم تشکیل شده بود که باید در کمترین زمان نقاشی ها را کامل می کردند. کار خیلی سختی هست، اگر یک تکنیک در اون رعایت نشه و اون این هست که یکی باید خیلی عقب تر از صفحه پازل بایسته و تصویر را ببینه. با این وجود هم نقاشی هایی هستند که تکمیل پازل شون کار راحتی نیست. به عنوان مثال این تصویر و این یکی، تعدادی از این نقاشی های سبک موزائیک هستند.

خارج از بحث سرگرمی، نکته ای که خیلی به درد بخور بود این بود که شما با داشتن قطعات کوچک، اگر تصویری از نقاشی بزرگ نداشته باشید، تکمیل پازل خیلی سخت خواهد بود. در هر پروژه ای، در ذهن مسوول پروژه باید تصویر بزرگ وجود داشته باشه و در عین حال توانایی تقسیم اون به بخش های کوچکتر. بیشتر کسانی که در حلقه های پایین تر کار می کنند، تصوری از تصویر بزرگ ندارند و نقش مدیران و رهبران، چک کردن تصویر بزرگ است. مدیری که خودش تصوری از اصل ماجرا نداشته باشد، با سرگردانی وقت و هزینه را تلف می کند و در عین حال پایان کارش، یه تصویر درهم ریخته خواهد بود.

در نهایت اول شدیم، اینقدر هم به ما خندیدند که حد نداشت. یکی دو تا سوتی سرحال دادم و البته کُری خوندن گروه ما که توفان نام گرفته بود، باعث خنده ملت شده بود. تو گروه ما رئیس کل رئیسای شرکت هم بود و چقدر هم خوش گذشت. یه ذره نمی گرفت خودش را و پشت سر هم هم شوخی می کرد. یه چیزی که امروز یاد گرفتم این بود که در هر موقعیتی از نظر شغلی می شه با پایین تر فرد سازمان رفیق بود و بسیاری از نظرات اون شخص را مورد استفاده قرار داد. هرچی دلمون خواست به این رئیس کل گفتیم و هر سوالی پرسیدیم با حوصله جواب داد.

 عصر هم یک سری سرگرمی طراحی کرده بودند که هدف اون همکاری تیمی و پیدا کردن جواب سوال به صورت گروهی بود. تقریبا باید همه باغ وحش را می گشتی تا جواب سوال ها را پیدا کنی. تعدادی هم بازی بود که باید انجام می دادی. از جمله بازی ها، نقاشی مثل فیل نقاش (فرچه با دهان و دست ها بسته)، پنگوئن (پاها از زانو بسته و جابجا کردن سنگریزه ها) و ادا در آوردن به صورت تیمی که گروه مقابل حدس بزنند چه جانوری است. داغون شدیم از بس پیاده رفتیم و بعد هم خسته رسیدیم خانه.

کلی هم عکس و فیلم گرفتم و گذاشتم تو صفحه خودم. ناهار هم طبق معمول نخوردم، چون باز غذا گوشتی بود. یه ذره سالاد برداشتم و وقت دسرها (که انواع میوه ها بود) جبران ناهار را کردم. رسیدم خونه، کوه خستگی بودم و روی مبل خوابم برد. شب پنجشنبه بود و از اونجا که باید دعا می رفتم، بیدار شدم. جلسه دعا را رفتم و بعد از همراهی با بچه ها ساعت نه رسیدم خونه. یخچال هم خالی بود و باید  ناهار فردا را می ذاشتم. در عرض نیم ساعت بساط آش مخصوص! خودم را با پیاز سرخ کرده فراوان عَلم کردم و البته فردا هم که یه جلسه خیلی مهم دارم، امید که به خیر بگذره. برم یه کاسه آش بخورم و بخوابم.


لينك | نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت توسط سیمرغ|
کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به محضر مبارکتان، سلام الله علیکم

عمرمان را گذاشتیم که بفهمیم در هزارتوی متخلخل زمین چه می گذرد. محض رضای خدا هم که شده یکی از میانه این همه اشاره نمی کند که آی آقای مهندس (هنوز دفاع نکرده ام!)،  این همه دیدنی را دیدی، شناختی؟ عالِم بر خفیات اندرون زمین شدنت، پیشکش.

بعد عرض ادب، عارضم خدمت شما که این همه سر در کتاب فرو کردن، آن قدرها هم آب در هاون کوبیدن نبوده. علی سبیل المثال، فهمیده ایم که "نمک" فقط ترکیب یونی کلر و سدیم نبوده و نیست. هر چند در قصه "همرنگ جماعت شدن"، حکما همین قسم فرمول باید به مغز داده شود و لاغیر.

مادون مفهوم "نمک" همان بود که گذشت، که اکثر خلایق همین را حفظ کرده اند برای چند نمره دنیا. نمک اصلی در "کلام" است وقتی به دل می نشیند. دست خط "شیخ اجل" را بخوان تا مزه نمک دستت بیاید. "گلشن راز" را با وسواس ورق بزن، تا همه آنچه را چشم بسته با جوهر حفظیات بر صفحه دلت حک کرده ای، به آب چشمت بشوری و ببری. معدن نمک را می خواهی، آیه آیه کتاب خدا را مزه مزه کن. زندگی بی نمک، حکما زندگی بی یاد خداست و چه سخت است این قسم زندگانی (وَمَنْ أَعْرَ‌ضَ عَن ذِكْرِ‌ي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا).

اما مافوق همه اینها ، نمک ملاحت یک وجود مبارک است. رویت نمکین چهره اش، خاطر جان تو را نمکین می کند. نمکین خنده اش در باغ ملکوت حضرت کبریاست و نمکین کلامش، آرامش بخش قلب پر تلاطمت. خوشا آنان که مزه این نمک زیر زبان شان برود. از زیبایی بالاتر است، اهلش می دانند (ولکن انی املح*). نقل خواجه شیراز نمکین تر : کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد (غزل). نمک اهل بیت محمدی، پاک می کند اولاد بنی آدم را.

زندگی تان نمکین باد.

*: از حضرت رسول رحمت و مهربانی سوال شد که شما زیباترید یا یوسف صدیق(ع)؟ فرمودند: برادرم یوسف زیباتر است، اما من نمکین ترم.


لينك | نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت توسط سیمرغ|
خواستگاری

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

دوره زمانه ای شده است، آقا. همون آخرالزمان که ورد کلام هر ننه قمری شده است. خدا هم خواسته است که ما وسط این جماعت باشیم. خداست دیگر، چون و چرا ندارد. اگر به خودمان بود، یک زمان دیگر مد نظرمان بود که بماند. هر چند گاهی که فکرش را می کنم، می گویم خیلی هم خودت را تحویل نگیر. بودی و "درجا" می زدی، چی می شد؟ آخرش هم به این نتیجه می رسم که لیاقت هر کس را "اوسا کریم"بهتر می داند. تو چکاره ای؟

الغرض، این مقدمه روضه بود. آقا که شما باشید و خانم هم "اوشون" باشند، هیچ کاره اند. می برند و می دوزند. شما هم باید بزنی به قامت این جامه ناراست را. آخر خانه اتان آباد، مگر آمده اید بنگاه معاملاتی؟ شما را به خدا نگاه کنید سوالهایی که مد نظرشان است؟

مجلس آماده است، الحمدلله. خوب درآمد آقا چقدر است؟ انشالله که استخدام رسمی هستند (این انشاءلله هم یعنی اینکه ما با خدا هستیم). قرار است که خانه مستقل داشته باشند، دیگر (مصلحتی یادشان رفته زمانی را که خودشان شروع کرده اند). دختر عمه ما مهریه اش هزار و سیصد و اندی سکه بوده است (فقط جهت اطلاع شماست). شما جک سه کلید را شنیده اید، حالا که دیگر روحانی هم آمده و دیگر سه کلید که کف مطالبات است (تو هم مجبوری بخندی). ما رسم داریم (حالا اینجا شیطنت شما گل می کند که بگویید:" به ما چه"، اما خوب، شما آمده اید خواستگاری، نیامده اید که مناظره). ما دخترمان باید نزدیک خودمان باشد (حالا قرار است مثلا چند ساعت فاصله بین دو منزل باشد). دختر ما قصد ادامه تحصیل دارد، شما که مخالفتی ندارید (عمرا، جرات کنید نظرتان را بگویید). شما با کار کردن دختر ما که موافقید (همان مطلب پرانتز قبل). با هر سوالی تنه ای می زنند به قامت نحیف آقا داماد "بالقوه" که گاهی میان خواستگاری هم به فکرش می رسد که آقا بی خیال، مگر مجبوری؟ نانت کم است؟ آبت کم است؟ بزن زیر میز و تمام ... مکشوف تر بخوانم روضه برایتان؟

خب از آنجا که می گویند راه حل بدهید و نگاتیو نباشید (مخالف پوزیتیو به معنای مثبت بودن)، روی منبر دعا می کنیم شما هم بلند آمین بگو (لال از دنیا نروی، بلند بگو).اینکه بپرسند آقا، اهل حرام و حلال خداست؟ اگر بین امر خدا و خلقش باشد، کدام را انتخاب می کند؟ امانتداریش چگونه است؟ این دختر که امانت ماست، را می تواند نگه دارد؟ چشم پاک است؟ دلش چگونه است؟ اهل معرفت هست؟ جوانمردی را در خودش دارد؟ اهل گذشت هست؟ می تواند شکمش را حفظ کند یا شکم چران است؟ اهل روزه است؟ اهل تهجد هست؟ نماز چقدر برایش ارزش دارد؟ سحرخیز است یا خوابش سنگین است؟ اهل تلاش و کوشش است؟ اگر فردا روزی مشکلی پیش امد، چگونه رفتار می کند؟ آدم عصبانی است یا می تواند عصبانیتش را کنترل کند؟ خوش خلق است؟ با مادر و پدرش چگونه رفتار می کند؟ با خواهران و برادرانش چطور؟ متواضع است یا از دماغ فیل افتاده؟ دستش به کار خیر می رود؟ عمری که از خدا گرفته را در چه راهی خرج کرده؟(آخر مجلس هست، هر آرزویی دارید را خودتان به این مرقومه اضافه کنید، به جایی بر نمی خورد). سوالهایی هم هست که برای اهل آسمان است، انها دیگر پیشکش، باید مجلس خواص بگیرم تا بگویم.

خیال شمای عزیز که "رئالیست" هم هستید، راحت. از کار و درآمد هم بپرسند و اینکه چطور می خواهد زندگی اش را بچرخاند، اما محض پر کردن چند ساعت خواستگاری، اگر دو سه سوال بپرسند که خدا و پیغمبرش هم راضی باشند، به جایی بر نمی خورد. دیگر روضه مراسم های پس از آن را نمی خوانم که در طاقت مجلس نیست. فقط اینکه در یک شب (همین یک شب است دیگر حکما)، خرجی روی دست آقا می گذارند که حکما برابری می کند با حقوق عمر خودشان، باور نمی کنید؟ خب نکنید، اصراری نیست. حالا بماند که چقدر حلال خدا را حرام می کنند در همان "یک شب" کذایی.

ایده آل است، خب باشد. بس تان است.

اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت توسط سیمرغ|