سیمرغ
عید شهید
السلام علی جمیع الشهدا...

کام همه تلخ است، امسال... مثل بچه های غزه... عید، نمی شود گرفت...
 

لينك | نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت توسط سیمرغ|
بی خبری
 

حکما این که فرموده اند بی خبری طرفه بهشتی است، مزاح مطلق است یا خاصه اموری است که عقل معاش ما را بدان راه نیست. بی خبری هولناک است ، حتی از خود حادثه هم هولناک تر.

بنی آدم را این طور ساخته اند که تا آشیانه چشمش خالی از انتساب به هر بنی بشری است، کانه مرغان بلند پرواز آزاد و رهاست. امان از آن وقتی که پاره ای از دنیای اطرافش به تعلقاتی از این دار فنا پینه شود. آن وقت، بالا و پایین شدن ذره ای از اطراف آن پاره پینه شده ویرانت می کند.

این همه تکنولوژی ساخته اند برای اینکه خبر بگیرند. از عمق چند هزار متری اقیانوس تا چند ده هزار سال نوری اطراف این کره خاکی، فرستنده ها علامت می دهند  که در اطراف و اکناف  چه می گذرد. همه اش به خاطر این است که از بی خبری می ترسند. بی خبری مثل زلزله بم است یا حتی رودبار و منجیل. زیر و رو می کند.

راحت شاید آن باشد که اصلا تعلق نباشد. اما مگر می شود. این قلب را ساخته اند که محبت پمپاژ کند. محبت هم اصالتش از باب تعلق است. بالا و پایین دارد. اما تعلق است. انقطاع از این تعلقات هم باید موهبت باشد و یا اتصال به منبعی نورانی تر؛ و گرنه محال ممکن است.

إلهي هَبْ لي کَمالَ الْانْقِطاعِ إلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضیاءِ نَظَرِها إِلَیْکَ

خدايا نهايت بريدن از غير تو و پيوستن به خودت را روزي ام ساز و چشم هاي قلبمان را با نظاره به خودت روشن ساز

این همه آسمان و ریسمان بافتم تا بگویم که بی خبری سخت است. می خواهی مثالم در حد ویرانگری جنگ جهانی دوم یا بمب اتمی هیروشیما باشد تاکه خوب خوب شیر فهم شود؟ اگر هم خواستید می توانم از طریق علمی کند شدن زمان در حین بی خبری را برایتان اثبات کنم. حالا نتوانستم اثبات هم کنم،قبول کنید. آسمان که به زمین نمی رسد؛می رسد؟

 مثال عینی اش همین دوستمان. یک دفعه چراغ خاموش می شود. بعد از آن حادثه ای که بر او گذشت، این روزها حال ندار است. برای همین هوایش را دارم و نمی گذارم بی خبری بین مان بشود. دو شب پیش هر چه به او زنگ زدم گوشی را برنداشت. نگرانش شدم اساسی. صبح که در جلسه بودم دیدم چراغش روشن شد. سریع پیامک فرستادم که از دستش اعصابم خرد است و دیگر هم به او زنگ نمی زنم. جواب داد که مریض بودم و حال نداشتم، ببخشید. گفتم آدم حسابی، پس رفاقت به چه دردی می خورد. برای روزهای حال نداری است دیگر. گفت ببخشید. نخواستم مزاحمت شوم. گفتم: اگر این دفعه این کار را کردی، نکردی. دیدار ما می شود به قیامت. گفت تکرار نمی شود.قول می دهم. با کمی کلاس گذاشتن الکی و عامدانه، به شرط عدم تکرار قبول کردم. بعد از آشتی گفت: مریض هم بوده. بیشتر حالم گرفته شد.

حالا رابطه ما با این بنده خدا آن قدر ها هم صمیمی نیست. اما خوب وقتی کسی قسمتی از زندگی ات شد، نگرانش می شوی. بماند که اگر صمیمیت و دوستی باشد، آنوقت ثانیه ثانیه بی خبری هم آدم را رنج می دهد. چه برسد به اینکه به ذهنت خطور کند که خاطر عاطرش رنجور است. آن قدر سناریو در ذهنت بالا و پایین می شود که مبادا فلان یا بهمان اتفاق افتاده باشد. خیلی هم توضیح ندهم. بس است دیگر.

اول: برای یکی از دوستان عزیزانمان که خبر رسیده بیمار است دعا کنید و حمد شفا بخوانید. یا من اسمه دوا و ذکره شفا. امید که لباس عافیت بر تن همه مریضانِ عاشقِ آل محمد جا خوش کند.

دوم: این روزها دوباره نسل هند جگرخواره افتاده اند به جان شیعیان و دارند از محبان علی و پاره تن شهیدش به وحشیانه ترین روش ممکن پشته پشته کشته می سازند. به خیالشان فرزندان حیدر را می ترسانند. نمی دانند که ما محبان آن امامی هستیم که فرمود: آیا ما را از مرگ می ترسانید ، که برای ما شهادت و کرامت است. می نویسم درباره شان. اما باطل رفتنی است.


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت توسط سیمرغ|
جشن فارغ التحصیلی

 

هفته قبل مصادف با بیستم خرداد ماه سال 1393، دوازدهم شعبان المبارک 1435 و مطابق با نهم ژوئن سال 2014 میلادی از دانشگاهی واقع در شلمرود فارغ التحصیل شدم. روزی که از همه بیشتر نبود پدرم را احساس کردم؛ که با همه وجود هرچه دارم از زحمت و تلاش او می دانم. دست همه کسانی که برایم زحمت کشیدند ؛ مخصوصا مادر عزیزم را می بوسم. از خداوند بزرگ می خواهم که برای همه آنهایی که تا رسیدن به این مرحله کمکم نموده اند، عاقبت به خیری و درجات بالا در اعلی علیین روزی کند.

 

از چند روز قبلش به تکاپو افتاده بودم که برای این مراسم چه باید بکنم. حالا می گویم منظورم کدام قسمت است.رئیس کل دانشکده مان در شلمرود، یک خانم است. حدس زده بودم که روز مراسم از بالای سن باید رد شوم و با این خانم دست بدهم. البته فقط حدس بود و نمی دانستم که واقعا قرار است اتفاق بیافتد. نظر مراجع را هم خوانده بودم و بنابر نظر ایشان در صورت ضرورت اشکالی ندارد. اما کلا دلم به این امر راضی نمی شد. حالا اصلا هم معلوم نبود که این مرحله هم باشد ولی خوب دیگر، آدم باید پیش بینی کند تا بتواند راه حلی هم پیدا کند.

روز جشن شد و تا ظهر هم سر کار بودم. آمدم خانه و لباسهایم را اتو کردم ، کت و شلوارم را پوشیدم و دوربین عکاسی ام را برداشتم. نگاه کردم که به اندازه کافی شارژ داشته باشد تا مثل بعضی دفعات وسط مراسم خاموش نشود. رفتیم به سمت دانشگاه و دیدیم سیل ایرانیانی که هزار گونه خودشان را رنگ زده بودند و اصلا آدم خجالت می کشید که بین این گرامیان قرار بگیرد، چه برسد به اینکه بخواهد شادی اش را تقسیم کند. به هر حال رفتیم و لباسهای فارغ التحصیلی را تحویل گرفتیم. آقای خوش اخلاقی، لباس را با قد ما تنظیم کرد و بعد رفتیم داخل صف که منظم برویم به سمت سالن.

از آنجا که خدا می خواست نفر جلویی من هم یک ایرانی بود که او هم این دغدغه را داشت. منتها او به هیچ وجه از قبل برایش فکر نکرده بود. موقعی که با صف آمدیم سالن و روی صندلی ها نشستیم، به ناگاه او هم رئیس دانشگاه را دید. گفت: فلانی باید به نظر تو با این خانم دست بدهیم. من گفتم: خانه ات آباد من چند روز دارم فکر می کنم چکار کنم. گفت: من اصلا فکر نمی کردم که باید اینجا دست بدهیم. گفتم: من سوال کرده ام؛ اگر به اندازه ضرورت باشد، اشکالی ندارد ولی خدایی دلم راضی نمی شود. شمای خواننده تصور کنید که بالاترین مقام دانشگاه دستش را دراز کرده برای دست دادن و شما هم جلوی ان همه جمعیت بخواهی ضایعش کنی، خیلی بدجور می شود.

مشکل این است که اینجا فکر می کنند که دست ندادن نوعی تخفیف طرف مقابل است، چون فرقی بین زن و مرد نمی گذارند. تا بخواهی هم حالیشان کنی که باور کنید من منظورم این نیست که شما را سبک یا ضایع کنم کلی طول می کشد. به هر حال، دست دادن معادل انجام کار حرام (به نظر بعضی علما) و دست ندادن هم فاقد اشکال نیست (بعضی از علما می گویند که اگر ضرورت باشد و باعث دردسر شود، اشکالی ندارد). اتفاقا مرجعی که این بنده خدا داشت به شدت حرام می داند و اصلا راهی نداشت. گفتم خوب چه کنیم. در همین حین بودیم که گفتند بچه های دکترا به سمت سن حرکت کنند.

باور کنید حاضر بودم آسمان به زمین بیاید و من این کار را نکنم. به سمت جایگاه که می رفتم قلبم مثل گنجشک می زد. گفتم خدایا چه کنم. هر چند برای من که مشکل شرعی نداشت، اما اکراه شدید داشتم. از پله ها که بالا رفتیم، رفیقم گفت: دست نمی دهم. من هم گفتم، هرکاری تو بکنی من هم انجام می دهم. یک لحظه به فکرش رسید به آقای سازمان دهنده مراسم بگوید که به خانم رئیس دانشگاه تذکر دهد که ما دست نمی دهیم. دستش را دراز نکند.

باورم نمی شد، سریع مطلب را گرفت. گفتیم که محدودیت مذهبی داریم. با سرعت زیاد به سمت خانم رئیس رفت و در گوشش مطلب را گفت. خانم رئیس نگاهش به سمت ما برگشت و من و رفیقم سریع دستمان را بالا بردیم که بله، ما هستیم. خانم رئیس هم سرش را تکان داد که باشد. تا آن آقای سازمان دهنده برگشت، به رفیقم گفتم، نگاه کن سید؛ که یک خانم هم پشت سر خانم رئیس هست، بدبخت شدیم.

تا این را گفتم، رفیقم گفت آره روح الله. من هم وسط حرفش دوباره رفتم سمت آن آقا و گفتم یک خانم دیگر هم هست. خدا خدا می کردم قبول کند. ناباورانه قبول کرد، این یکی هم جور شد. شما تصور کن که فقط یک نفر دیگر مانده بود تا نوبت ما شود. یعنی انگار همه آسمان و زمین را به من بخشیدند. حاضر بودم همه آن مراسم را از دست بدهم ولی این کار را نکنم. الحمدلله خدا کمک کرد.

سالن پر از جمعیت بود. فارغ التحصیلی یکی از مهمترین دستاورد های زندگی هر شخصی است. همه بچه های فارغ التحصیل خانواده هایشان یا دوستانشان بودند. شاید کمتر کسی باشد که کلا  همراهی نداشته باشد. تک و تنها مثل من خیلی کم بودند یا شاید هم اصلا نبود. خیالی نبود، من بیشتر در فکر همین دست دادن بودم و خیلی شلوغی جمعیت برایم مهم نبود. مدرک را که دادند دستم، سلانه سلانه و دست به سینه پشت سر رفیقم از جلوی هر دو خانم رد شدیم. با همان حالت دست به سینه، احترام گذاشتم و جواب تبریکش را دادم. از آنها که رد شدم، انگار در آسمان راه می رفتم. رفیقم را هم خیلی دعا کردم. اصلا حسش باید تجربه شود. آرام و مطمئن به سمت صندلی خودم برگشتم در حالیکه که همه درونم در آرامش محض بود. الحمدلله، که در این مراسم خدا کمک کرد گه آنچه دوست ندارم، انجام ندهم.

در تمام مدت مراسم در حال دعا و ذکر برای همه آنهایی که برایم زحمت کشیده بودند (مخصوصا پدرم)، بودم. بعد از مراسم هم با رفقا رفتیم چند تا عکس گرفتیم. شاید کسی از بچه ها فیلم گرفته باشد از این مراسم. دوست دارم آن یک قسمتش در آرشیو خدا بماند. از همه مراسم آن قسمت را خیلی دوست دارم. وسط نوشتن این مطلب (همین الان) به فایل هایی که یکی از دوستان فرستاده نگاه کردم. رفیق مان ضبط کرده این قسمت را. لذت بردم. الهی شکر.


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت توسط سیمرغ|
آرزوها

بنابر آن مشیت الهی که بر همه موجودات عالم محاط است و البته که مخلوقات از سرّ آن مطلع نیستند، هرکس در زمانی و مکانی به دنیا می آید. برای بعضی ها ماموریت ویژه هست و بعضی ها هم باری به هر جهت زندگی می کنند تا این وقت محدود را پر کنند. خوش به حال انان که مصداق آیه «وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي» هستند. نوشته زیر هم کمی زمان را عقب و جلو می کند. آرزو که بر جوانان عیب نیست، هست؟

از اول خلقت شروع می کنم. اگر همان اول به دنیا آمده بودم (در زمان حضرت آدم) نمی گذاشتم که قابیل دست به سنگ ببرد و برادرش را ناکار کند. یا حتی قبل ترش اگر بودم، به حضرت آدم علیه السلام می گفتم: این همه میوه هست، از خوردن میوه آن درخت ممنوع بگذر. شاید این اتفاقات اصلا برای فرزندان آدم نمی افتاد.

می گذریم تا برسیم به حضرت نوح علیه السلام. اگر زمان حضرت بودم، سعی می کردم که حتما از سوار شدگان بر کشتی نجاتش باشم. هر چه قدر هم شنایم خوب باشد، در روزی که برای هیچ کسی امان نیست، نجات فقط در کشتی نوح نبی است و لا غیر.

اگر در زمان حضرت ابراهیم خلیل الله بودم، حتما سعی می کردم که کمک کار حضرتش باشم و چند تا از آن بت های سرحالشان را خرد و خمیر می کردم. آخرش هم خودم را می زدم به یک راه چپ و می گفتم بروید از همان بت بزرگ بپرسید. اگر راستش را بگویم، دوست داشتم که ایمانم این قدر خوب بود که وقتی در منجنیق بودم، باز یاد خدا در دلم بود.

زمان حضرت موسی بودن هم حال و هوای خودش را دارد. اگر بودم، دوست داشتم آنی باشم که به موسی علیه السلام خبر می دهد که دنبالش هستند و قصد کشتنش را دارند. از جمله کسانی که به خوبی از او یاد می کنند همین جناب نجات دهنده موسی علیه السلام است که به «رَ‌جُلٌ يَسْعَىٰ» مشهور است. عاشق همه مردانی هستم که در قرآن به «رَ‌جُلٌ يَسْعَىٰ» ملقب شده اند.

زمان حضرت عیسی علیه السلام اگر بودم، دوست داشتم یکی از آن دوازده نفر باشم. آن هنگامی که پیامبر برکت و رحمت دريافت كه به او ايمان نمى‌آورند، گفت: چه كسانى در راه خدا ياران منند؟ حواريان گفتند: ما ياران خداييم. من دوست داشتم که یکی از آن «أَنصَارُ‌ اللَّـهِ» باشم.

از هنگامه پیامبر خاتم الانبیا تا کنون تاریخ مفصل تر است و حکما آرزوهای من هم گسترده تر است. دوست داشتم من هم جزو کسانی باشم که مخفیانه ایمان آوردند. مثل جناب یاسر و حضرت سمیه شکنجه ها را در راه خدا تحمل می کردم و بلال وار سنگ گران تفتیده را بر سینه خود تحمل می کردم تا رسول خدا از من راضی باشد. اگر به من بود، دوست داشتم به جای حمزه سیدالشهدا باشم که وقتی ایمان آورد، پشت رسول خدا گرم شد و درراه محبوبش، جگرش هم پاره پاره شد. دوست داشتم از کسانی باشم که در بحبوحه احد، نگذاشتند که خاطر رسول الله غمین بماند و  تا سرحد جان از او دفاع کردند. اصلا اگر جای کسی هم نبودم، همین که چهره نمکین پیامبر را می دیدم، برای همه عمرم بس بود. چه نعمتی است بودن با پیامبری که خداوند از او به "خلق عظیم" یاد می کند.

از حالا به بعد دیگر همه اش روضه است. بالاتر از امت رسول خدا، گلستان آل محمد چه دردها که نکشید از ظلم عالمان متهتک و جاهلان متنسک. هنوز هم که هنوز است جوی های خون جاریست از ظلم هایی که به ناحق از کج فهمی ها و هواپرستی ها بر اهلبیت رسول الله و امتش روا شد.

دوست داشتم که با مولای متقیان بودم. همین که کنار علی باشی، دیگر از خدا چه می خواهی. چه نامردمانی بودند آنها که علی را نشناختند. اگر خدا قسمتم کرده بود، همیشه مثل قنبر دنبال سخن علی می رفتم. اصلا همین که مولایی چون علی به تو امر کند و خطابش تو باشی، سعادتی بی نظیر است. از کسانی باشی که مولای متقیان در فراقشان گریه می کند و می فرماید:

كجایند آنانكه به اسلام دعوت شدند و آن را پذیرفتند.و اهل قرائت قرآن بودند و آن را محكم و استوار ساختند.به جهاد تشویق شدند و نسبت به آن اشتیاق پیدا كردند مانند اشتیاق شتران به فرزندانشان (زمانی كه آنها را از هم جدا می كنند) شمشیرها را از غلافها كشیدند وبه اطراف و اكناف زمین برای جهاد دسته دسته و صف به صف حركت كردند.برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی باقی مانده اند. 

آنها كسانی بودند كه زنده ماندن دوستان در جنگ برای آنها مایه بشارت نبود و از رفتن شهداء نیز نیاز به تسلیت نداشتند (چر ا كه شهادت را رستگاری می دانستند).چشمان آنها از كثرت گریه از خوف خدا سفید شده بود و وشكم آنها از روزه داری لاغر و لبان آنها از فراوانی دعا و نیایش خشك می شد. از كثرت بیداری شب چهره های زرد رنگ داشتند وغبار خشوع و تواضع در سر و روی آنهاقابل مشاهده بود.آنها برادران من بودند كه رفتند و سزاوار است كه به دیدار آنها اشتیاق داشته باشیم و از فراق و دوری آنها دستهایمان را بگزیم .

 برای همه امام ها همین طور است. همین که کنارشان باشی کافیست. دوست داشتم که زمان مولای کریمان زنده بودم و دندان های آنها که به امام مجتبی «مضل المومنین» می گفتند، در دهانشان خرد کنم. جلوی همه آنها که تیر به سمت جنازه غریب مدینه زدند، می ایستادم و نمی گذاشتم که حرامیان جسارت به جنازه میوه دل رسول خدا کنند.

آی روزگار غدار. لا یوم کیومک یا ابا عبدالله.

بماند تا بعد... هلاک می شود آدم از نوشتن غم نامه شاه تشنه لبان.


لينك | نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت توسط سیمرغ|
ماه بنی هاشم

رحمت به آنی که نقل کرده:

ﺩﻭﺭﻩ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺟﻐﺮﺍﻓﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻟﺶ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻤﺮ ﮐﺮﻩ ﺯﻣﯿﻦ؟
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﻮﺷﺘﻢ:  ﻗﻤﺮ ﺑﻨﯽ ﻫﺎﺷﻢ!
معلم اهل دل ما نیز معرفت را تمام کرده و کنار آن سوال علاوه بر علامت صحیح، نوشته بود:
رحمت به لقمه ی حلال پدرت!

روحی لک الفدا، يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ.

ایام شادی اهل بیت مصطفی (ص) است. مبارک محبان باصفایش در سرتاسر گیتی.


لينك | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت توسط سیمرغ|
سواد و معرفت



مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل

کسی که نعمت دهنده از مخلوقات را شکرگزار نباشد، شکرگزار خداوند نیز نخواهد بود (امام رضا ع)

چند روز پیش یکی از رفقا ایمیل فرستاد که یکی از دوستانِ او قرار است از ایران بیاید و از من خواست اگر امکان دارد برای آوردن او به فرودگاه بروم. استقبال رفتن را کلا دوست دارم و می دانم که رفتن برای اولین به یک کشور غریب، چقدر سخت است. شب قیلش زنگ زدم و گفتم اطلاعات پرواز را داری؟ گفت: فقط می دانم که ساعت یازده شب روز شنبه می رسد. گفتم شماره پرواز؟ گفت نمی دانم. بعد زنگ زد و گفت که پرواز از ترکیه تاخیر داشته و ساعت یک شب می رسد. به هر حال ساعت یک شب قرار شد که فرودگاه برویم.

راه که افتادیم، گفت از بچه های شریف است و قبلا همکلاسی بوده اند با دوست ما. ساعت یک و پانزده دقیقه شب به همراه رفیق، راه افتادیم فرودگاه. از دست رفیقم هم به خاطر مساله ای دلگیر بودم. با این حال گفتم به خاطر خدا، دلخوری ام را کنار می گذارم و به خاطر این غریب، باز با او راه می افتم. ساعت یک و چهل دقیقه رسیدیم فرودگاه و تا آمدیم آقای تازه وارد را برسانیم خانه اش، ساعت دو نیم شد.

وقتی هم که رسیدیم خوابگاهش، تازه باید زنگ می زدیم مسوول خوابگاه شب بیاید. دنبالش کردیم تا پیدایش شد و بعد از شناسایی، کلید را دادیم به آقای تازه رسیده. نکته جالب اینجا بود که از فرودگاه که وسایل این بنده خدا را برداشتیم، یک نکته جالب متوجه شدم. رفتار این آقا جوری بود که احساس می کرد مثلا در ایران خودمان است و حکما وظیفه من و ان یکی رفیقم بوده که برویم بیاوریمش. حالا اینکه این احساس به او دست داده که در بدو ورودش به یک شهر، هنوز احساس ایرانی بودن دارد، احساس خوبی است. منتها اینکه فکر کند، عالم و ادم وظیفه خدمت برای او دارد، کمی عجیب بود.

این احساس موقعی آمد که وسایلش را برای گذاشتن داخل ماشین برداشتیم. من همه پارکینگ را خودم رفتم تا ماشین را بیاورم جلوی وسایلش. خودش مشغول حرف زدن با رفیق ایستاده بود و من پیاده شدم و گفتم وسایل را بیاورید. انگار مثل تاکسی فرودگاهم که طرف هر وقت حالش را برد بیاید سوار شد. ساعت دو نیم شب هم هست. گفتم شاید حالش خوب نیست. به روی خودم نیاوردم. سوار هم که شدیم با رفیقش شروع کرد صحبت کردن و در خلال صحبت هایش غیبت پشت سر غیبت پشت کسانی از دوستانم که می شناختم. دوستانی در ایران که حالا استاد دانشگاه بودند. بروی خودم باز نیاوردم.

خوابگاه هم که رسیدیم خیلی شیک ایستاده بود و اصلا رفتارهایی که حوصله ام نیست بنویسم شان. ساعت سه شب برگشتم خانه. بدون اینکه تشکری انجام داده باشد. خوب است که عزیزمان، فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه ها بود. البته دوستم در ماشین گفت که تشکر کرده. اما شاید از خودش می گفت. سواد لزوما برای آدم معرفت نمی آورد. چه بسیار آدم های دیگری دیده ام که سوادشان نصف این آقا هم نمی شد ولی یک کار کوچک را تخفیف نمی کردند.

دوم از  این، فهمیدم کارم برای خودم بود و یک ذره اش هم برای خدا نبود. دلیلش این بود که به خاطر تشکر نکردن به خودم گرفتم. آدم اگر برای خدا کار کند که ناراحت این نمی شود که کسی تشکر کند یا نکند. کارکُنِ برای خدا، منتظر تشکر نمی ماند. برای همین است که عمل خالص ارزش دارد و البته کمیاب است. فک کنم همه شب بیداریم، دود شد رفت هوا.

امام عزیزمان در کتاب چهل حدیث اینگونه روایت می کند:

طریق خالص کردن اعمال از جمیع مراتب شرک وریا و غیر آن ، منحصر به اصلاح نفس و ملکات آن است ، که آن سرچشمه تمام اصلاحات و منشا جمیع مدارج وکمالات است . چنانچه اگر انسان ، حب دنیا را به ریاضات علمی و عملی از قلب خارج کند ، غایت مقصد او دنیا نخواهد بود و اعمال او از شرک اعظم که جلب انظار اهل دنیا و حصول موقعیت در نظر آن هاست خالص شود وجلوت و خلوت و سر و علن او مساوی شود .

و اگر با ریاضات نفسانیه بتواند حب نفس را از دل بیرون کند ، به هر مقداری که دل از خود خواهی خارج شد ، خدا خواه شود و اعمال او از شرک خفی نیز خالص شود و مادامی که حب نفس در دل انسان است و انسان در بیت مظلم نفس است ، مسافر الی الله نیست ، بلکه از مخلدین الی الارض است و اول قدم سفر الی الله  ترک حب نفس است و میزان در سفر همین است .


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت توسط سیمرغ|
تصویر بزرگ، تصویر کوچک


امروز از طرف شرکت ما را بردند باغ وحش شلمرود. صبح یک سیمنار آموزشی بود که در عین سرگرمی نکات کاری مهمی را هم آموزش می داد. برای مقدمه یک از هنرهای نقاشی را برامون توضیح دادن به نام mosaic mural art که در اون یک تصویر نقاشی شده متشکل از چندین تا تصویر کامل شده کوچک تر هست. 

نقاشی های کشیده شده از بهترین نقاشان این سبک را به صورت پازل در آورده بودند و ده تا تیم تشکیل شده بود که باید در کمترین زمان نقاشی ها را کامل می کردند. کار خیلی سختی هست، اگر یک تکنیک در اون رعایت نشه و اون این هست که یکی باید خیلی عقب تر از صفحه پازل بایسته و تصویر را ببینه. با این وجود هم نقاشی هایی هستند که تکمیل پازل شون کار راحتی نیست. به عنوان مثال این تصویر و این یکی، تعدادی از این نقاشی های سبک موزائیک هستند.

خارج از بحث سرگرمی، نکته ای که خیلی به درد بخور بود این بود که شما با داشتن قطعات کوچک، اگر تصویری از نقاشی بزرگ نداشته باشید، تکمیل پازل خیلی سخت خواهد بود. در هر پروژه ای، در ذهن مسوول پروژه باید تصویر بزرگ وجود داشته باشه و در عین حال توانایی تقسیم اون به بخش های کوچکتر. بیشتر کسانی که در حلقه های پایین تر کار می کنند، تصوری از تصویر بزرگ ندارند و نقش مدیران و رهبران، چک کردن تصویر بزرگ است. مدیری که خودش تصوری از اصل ماجرا نداشته باشد، با سرگردانی وقت و هزینه را تلف می کند و در عین حال پایان کارش، یه تصویر درهم ریخته خواهد بود.

در نهایت اول شدیم، اینقدر هم به ما خندیدند که حد نداشت. یکی دو تا سوتی سرحال دادم و البته کُری خوندن گروه ما که توفان نام گرفته بود، باعث خنده ملت شده بود. تو گروه ما رئیس کل رئیسای شرکت هم بود و چقدر هم خوش گذشت. یه ذره نمی گرفت خودش را و پشت سر هم هم شوخی می کرد. یه چیزی که امروز یاد گرفتم این بود که در هر موقعیتی از نظر شغلی می شه با پایین تر فرد سازمان رفیق بود و بسیاری از نظرات اون شخص را مورد استفاده قرار داد. هرچی دلمون خواست به این رئیس کل گفتیم و هر سوالی پرسیدیم با حوصله جواب داد.

 عصر هم یک سری سرگرمی طراحی کرده بودند که هدف اون همکاری تیمی و پیدا کردن جواب سوال به صورت گروهی بود. تقریبا باید همه باغ وحش را می گشتی تا جواب سوال ها را پیدا کنی. تعدادی هم بازی بود که باید انجام می دادی. از جمله بازی ها، نقاشی مثل فیل نقاش (فرچه با دهان و دست ها بسته)، پنگوئن (پاها از زانو بسته و جابجا کردن سنگریزه ها) و ادا در آوردن به صورت تیمی که گروه مقابل حدس بزنند چه جانوری است. داغون شدیم از بس پیاده رفتیم و بعد هم خسته رسیدیم خانه.

کلی هم عکس و فیلم گرفتم و گذاشتم تو صفحه خودم. ناهار هم طبق معمول نخوردم، چون باز غذا گوشتی بود. یه ذره سالاد برداشتم و وقت دسرها (که انواع میوه ها بود) جبران ناهار را کردم. رسیدم خونه، کوه خستگی بودم و روی مبل خوابم برد. شب پنجشنبه بود و از اونجا که باید دعا می رفتم، بیدار شدم. جلسه دعا را رفتم و بعد از همراهی با بچه ها ساعت نه رسیدم خونه. یخچال هم خالی بود و باید  ناهار فردا را می ذاشتم. در عرض نیم ساعت بساط آش مخصوص! خودم را با پیاز سرخ کرده فراوان عَلم کردم و البته فردا هم که یه جلسه خیلی مهم دارم، امید که به خیر بگذره. برم یه کاسه آش بخورم و بخوابم.


لينك | نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت توسط سیمرغ|
و چه بی ذوق جهانی...

خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد
و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو نديد

رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم به سر وعده كشيد

به كف و ماسه كه ناياب ترين مرجان ها
تپش تب زده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد

ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچ كس مثل تو و من به تفاهم نرسيد

خواستی شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد

من كه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد

محمد علی بهمنی


لينك | نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت توسط سیمرغ|
ندید و رفت...

منتظر بود، که بیند رخ زیبای تو را
صد بغل باغ اقاقی به تو تقدیم کند
چه کند، رخصت دیدار نیافت..
با هزار حسرت و اندوه، کوله بارش را بست
.
.
روی سنگ قبرش... حک نمودند که او
بی نظر، بر رخ آن ساقی رفت


لينك | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت توسط سیمرغ|
اردیبهشت

مرد در فکر فرو رفته بود. دفعه قبل هم نتوانسته بود، هدیه ای بخرد. از جلوی طلا فروشی که رد شده بودند، پلاک را دیده بود. تازه مَحرم شده بودند. گفته بود، برایت می خرم. حالا که روز تولدش داشت نزدیک می شد، پول نداشت. به همه رو زده بود. کسی مرهمی نداشت. حالا او مانده بود با قولی که داده بود. نمی خواست شرمنده باشد.از همه نا امید شده بود. یک رو هم به خواهرش زده بود.می خواست که کسی نفهمد. حتی نگفته بود که برای چه پول را می خواهد. فقط گفته بود، خیلی پول لازمم. به خواهرش هم گفته بود، بین خودشان باشد.

مستاصل شده بود. یک روز خواهرش زنگ زد. گفت که پول جور شده است. از کسی قرض گرفته است. پول را که گرفت، پلاک را خرید. ماند تا روز تولدش. هدیه را داد. گفت: حالا پلاک را با آن زنجیری که داشتی، به گردن بیاویز. طفره رفت. هر موقع بهانه ای می تراشید. یک روز که اصرار زیاد شد، گفت. خواهرت پیش من آمد. گفت: برادرم پول لازم است. زنجیر یادگاری مادرم را فروختم. دوست داشتم، که مشکل تو حل شود. او هم گفت: هدیه ای که خریدم، از پول تو بود. هر دو خوشحال از داشتن هم، به هم نگاه می کردند.

اردیبهشت، ماه پرپر شدن گلهایی به غایت معطر از گلستان وطن است. دیروز روز شهادت، خلبان عزیزمان شهید شیرودی بود. اویی که اسم وبلاگ من به خاطر عشق به اوست و شعری که نوشته ام را از شعر پایانی فیلم سیمرغ یاد گرفتم.سرباز رشیدی که سیمای مالک اشتر مولای متقیان از چهره اش هویدا بود. امیدوارم که به محبتی که نسبت به این شهید دارم، در قیامت شفیع من نیز باشد.

شهید دیگری که این روزها روز شهادتش است، فرمانده سربلند بازی دراز (همانجایی که شهید شیرودی، به ملاقات خدا رفت) شهید محسن وزوایی است. فرمانده رشیدی که ابهت ابرقدرت غرب را فرو ریخت. کتاب ققنوس فاتح، چند روز پیش تمام شد و آشنایی و دوستی من با این شهید بعد از خواندن این کتاب بود. از قشنگ ترین قسمت های کتاب آنجایی است که گردان تحت فرمان محسن (با هزار و دویست نفر و بعد از شناسایی کامل منطقه) گم می شود و او در آن حال دو رکعت نماز اضطرار به درگاه خدا می خواند و  به روایت یک روزنامه نگار اینگونه با خدا مناجات می کند:

«...برادر محسن دست به دعا برداشت و گفت: خدایاً الان تمام مردم ایران چشم انتظارند. مادران و پدران شهدا در التهابند. قلب امام نگران این حمله است. در این حمله نه آبروی ما بندگان حقیرت، بلکه آبروی اسلام در میان است. خدایا! اگر می دانی که نیت های ما خالص و فقط برای توست، یاری مان کن. راه را نشانمان بده. خدایا! تو برای موسی (علیه السلام) دریا را شکافتی و راهش دادی. تو برای محمد (صلی الله علیه و آله) غاری را قرار دادی و به امر تو عنکبوت بر درگاه آن تار تنید. خدایا! ما کوچک تر از آنیم که درخواست کنیم برای ما کاری انجام بدهی. خداوندا! تو را به حق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)، تو را به حق نایبش خمینی، تو را به حق حسین (علیه السلام) که ما به خون خواهی او قیام کرده ایم، قسمت می دهم ما بندگان حقیر و ضعیف را از این درماندگی نجات ببخش!»

حتما کتاب ققنوس فاتح  (شهید وزوایی) و خاک های نرم کوشک (شهید برونسی) را بخوانید. استقامت در راه خدا و اصرار بر مال حلال انسانهایی تربیت می کند که در طول تاریخ خواهند ماند. مثل همین عزیزانی که یادشان زمزمه نیمه شب مستان است. شهادت استاد شهید مرتضی مطهری و روز معلم هم هست. پدرم هم یک معلم بود. خدا رحمتش کند و روزش هم مبارک. خیلی از شاگردانی که تربیت کرده بود، بعد از رفتنش می گفتند که خیلی کمکشان کرده. ممنون پدرم بودند. پدرم که این روزها کنارم نیستی، روزت مبارک.


لينك | نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت توسط سیمرغ|
تکیه کلام

ماجرا از آنجا شروع شد که به شوخی دو خط زیر را در یک تارنمای عمومی نوشتم:

1) آقا سیمرغ، شربت بهار نارنج براتون درست کنم...از تکیه کلام های بانو

2) آقا سیمرغ، این انارها را برای شما دانه دانه کردیم، از سر کار اومدید، نوش جان کنید.از تکیه کلام های دیگرِ بانو.

تا این دو جمله را نوشتیم دوستان، شروع به گذاشتن کامنت نمودند:

- آرزو بر جوانان عیب نیست

-از تکیه کلام های بانو :سیمرغ جان،یه شربت بهار نارنج درست کن باهم بخوریم :)

- اون آشغالا رو ببر بذار دم در، کفشاتو هم از سر راه بردار، آشغالا رو که بردی نون هم بگیر، قبلش دستاتو بشور با دست کثیف نون نگیریها! گوشی ات رو هم نبر اس ام اس هاتو چک کنم، شارژ رو هم بده مدیر ساختمون راستی،  بعد اومدی یک شربت بهار نارنج درس کن که از دست مادرت سرم درد گرفته~ دیالوگ صحیح این بود.

-توصیه من به شما اینه که یه کم دیدِ واقع گرایانه داشته باشید :)

- سیمرغ عزیزم پاشو ، خودت شربت را بیار (مکالمه بانوی سیمرغ دمپایی در دست)

- ساده ای ها سیمرغ این کارا مال فیلماست :)

حالا بقیه اش بماند. واقعا درست کردن یک شربت و دانه کردن یکی-دو انار ناقابل به نظر خیلی کار سخت و طاقت فرسایی نیست. هر کاری، چه ظرف شستن، چه دانه کردن انار ، چه شربت و چایی آوردن و  هر کاری به خاطر دیگری  باشد، خوب و ارزشمند است. لحظه های زندگی اگر پر از ایثار باشد، پر از خوشی هم خواهد بود.

پ.ن: همه نوشیدنی های گیاهی که آوردم را در انبارگذاشتم. لب نمی زنم. هر خاصیتی که داشته باشند، بیشتر حال مرا دگرگون می کنند تا خوب.

پ.ن: حدیثی شنیدم که هضمش سخت است: مومن "نه اشتباه می کند و نه عذر می خواهد" و منافق هر روز کار بد می کند و عذر می خواهد.

پ.ن: دیالوگی که دوست دارم: آن هنگام که عطر بهارنارنج در آن کلام مقدس پیچید من تو را از پشت چشم های بسته ام دیدم. خوبی های تورا و لطف تو را؛ بهارنارنج را به نسیم بسپار،و اگر خواسته ام را خواستی کتاب را به نشانه ی عهدی میان ما با خود ببر؛ وگرنه،بماند.


لينك | نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت توسط سیمرغ|
قصه تلخ مرا


درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

کاظم بهمنی

لينك | نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت توسط سیمرغ|
برای مادرم، که نشان رحمت خداست


وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا ۖ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْ‌هًا وَوَضَعَتْهُ كُرْ‌هًا ۖ وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرً‌ا ۚ حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ


و ما انسان را به احسان در حق پدر و مادر خود سفارش کردیم، که مادر با رنج و زحمت بار حمل او کشید و باز با درد و مشقّت وضع حمل نمود و سی ماه تمام مدت حمل و شیرخواری او بود تا وقتی که طفل به حد رشد رسید.

هنوز خروسخوان صبح بود که بلند می شدی. لَمپای کم نور را برمی داشتی و سلانه سلانه از میان مان عبور می کردی، مبادا که خوابمان به هم بخورد. در تاریکی شب، به سمت تنور می رفتی تا چوبهایی که در گودال تاریک ریخته بودی، با بوته های خشک آتششان بزنی. تنور باید برای پختن نان داغ باشد. قبل ترش هم خمیرت را درست کرده بودی و هنوز آفتاب نزده، کنار تنور داغ، نانَت آماده بود. مادری دیگر...

برف باریده بود، زیاد. رحمت الهی قدیم ها خیلی بیشتر بود. پشت بام را پارو نکنی، سقف با همه چوبهایش روی سر اهل خانه می ریزد. بابا، رفته شهر دیگر. معلم بود و کارمند دولت. کارمند دولت هم باید هرجا که بگویند برود. نیمه شب، چادر به پَر کمر می زدی و در آن سرما بالای پشت بام می رفتی. صبح که می شد، صبحانه با همه زحمت دیشب، آماده بود. مادری دیگر...

روستا بود و هزار مشکل. مثل این دوره نبود که حمام باشد. معلم مدرسه سختگیر بود. باید ناخن ها و موها مرتب باشد. صبح که می شد، دو تا از بچه ها باید راهی مدرسه شوند. آفتابه آب ولرم که با آب جوش آماده کرده بودی، کله دو تا بچه را تمیز می کرد. تو می ایستادی و با حوصله مثل دوش آب، به فرمان پسران آب می ریختی. تحمل غرهای سر صبح هم به عهده تو بود.مادری دیگر...

به دنیا که آمدم، تقریبا بی جان بودم بودم. بابا همیشه می گفت. روستای ما که بیمارستان نداشت. باید می رفتیم خوانسار. دکترها می گفتند این بچه رگ ندارد. آخرش همه بدنم را سوراخ سوراخ کردند. بابا می گفت: از کف پایت خون کشیدند. من را از ان جهان برگرداندند. مادر می گفت: بابا هر روز با ساک قرمزش برایم خوراکی می اورد. در همه مدت تو در کنارم بودی. مراقبم بودی و حتما غصه دار حال مریضم. مادری دیگر...

رقابت بود سرِ  آبِ  روستا. هر کس زودتر می رفت، کامروا تر بود. روز به روز، کله سحر کارَت، این بود. رخت چرکها و ظرف های شب قبل را برمیداشتی. از شب قبل همه اش آماده بود. هوا در زمستان سردتر هم می شد. باید می رفتی. یکی یکی ظرفها را می شستی و لباسها را چنگ می زدی. هنوز بچه ها خواب بودند که بر می گشتی. همه چیز تمیز، مثل دسته گل. مادری دیگر...

یک بار که رفتی، من خیلی مریض شدم. آفتاب زده شده بودم. خبر دادند که پسرت کنارِ سنگِ بزرگ روی زمین افتاده. رها کردی همه چیز را. عمو محمد حسین را خدا رحمت کند. من را با آن موتور ایژ رساند شهر. نیمه جان که بَرَم گرداندند، مثل اسفند روی آتش بودی. مثل پروانه دورم چرخیدی، تا بهتر شدم. بعد ها از امام غریب شفایم را گرفتی. روسری ات را که دوست داشتی، بخشیدی به صاحب حرم. به خاطر شفای جگر گوشه ات. مادری دیگر...

فوتبال که بازی می کردم، همیشه خدا زخمی بودم. فوتبال با پای برهنه روی آسفالتِ داغ. حواست که نیست. موقع شوت زدن، تنظیم فاصله یادت می رود. ناخن شصت و گوشت انگشت پا می رود. بَد جوری روی آسفالت کشیده می شود. از ترس بابا، یواشکی به مادر می گویی. غصه ات را می خورد. پایت که خوب می شود، باز همان داستان. دوباره مادر غصه دار می شود. هزار بار دیگر هم که زخمی شوی، باز مادرت غصه دار می شود. مادر است دیگر...

ساعت ها بنشین کنار مادرت. از هر دَری سخن بران. پا به پای تو می آید. ناراحتش کنی، زود آشتی می کند. خالی ببندی، به روی خودش نمی آورد. همه داستانهایی که تو می بافی، باورش می شود. قهرمانش هستی، اگر چه ضعیف باشی. کوه غم باشی، غمخوارت می شود. دریای درد باشی، ساحل آرامشت می شود. پیش مادر، می توانی بی کَلَک حرف بزنی. سفره دِلَت را باز کنی. خلاصه، هر چقدر که دلت بخواهد، بنشینی و کنارش خودت را خالی کنی. اشک بریزی. بخندی. مادر است دیگر...

دورم از مادرم. اما، پر از یادش. دستانش رفت، هم از شستن های شبانه، هم از زحمت روزانه. من را بزرگ کرد.
نَفَسم به نَفَسِ تو بسته است، الهه محبت و صفا. در صورت تو، می شود محبت خدا را دید. هر چه دارم، از زحمت مادر است. پدر هم جای خود دارد. اما خدا، از زحمت مادر بیشتر گفته است. کتاب خدا را ببینید. آیه آیه فرموده است که مبادا بی احترامی کنید. به روی چشم. خدای خوب من.

دستان مادرتان را هر روز ببوسید. غفلت موجب پشیمانی است.


لينك | نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت توسط سیمرغ|
آموزش عکاسی مقدماتی (1)

سه مفهوم مهم در عکاسی:  Aperture, Shutter Speed, ISO 

Aperture : یا دیافراگم مثل عنبیه چشم است که میزان نور را تنظیم می کند.

Shutter Speed: این مورد هم مقدار نور را تنظیم می کند، منتها بر اساس سرعت باز و بسته شدن شاتر

ISO: سرعت فیلم است ( میزان حساسیت فیلمها در دوربین های قدیمی یا میزان حساسیت سنسورها در دوربین های جدید). یعنی چقدر سریع سنسورها نور را جذب می کنند... 100 کمترین و 1600 یا 3200 سریعترین است.علاوه بر سرعت، کیفیت تصویر نیز بسته به این عدد است. هر چه سریعتر (عدد بالاتر) گرفته شود، شما زبری عکس را بیشتر می بیننید (مخصوصا اگر زوم کنید). توصیه کلی این است که در ایزو کم عکسها گرفته شود که کیفیت بهتری داشته باشند.

مثال: تنظیم دیافراگم ها ( برای فهمیدن نسبت اف به مقدار نور): هرچه اف کوچکتر باشد، میزان نور ورودی به دوربین هم کمتر است. به عبارت دیگر، با کم و زیاد کردن اف، مقدار نور ورودی به دوربین تنظیم می شود. f-number/ f-stops هم اسم های دیگر تنظیم دیافراگم هستند (یاد گرفتن اصطلاحات مهم است). 

Depth of Field: عمق میدان دید، یکی دیگر از خواصی است که دیافراگم به تصویر می دهد. دیافراگم باز، دپس اف فیلد کم دارد و دیافراگم بسته برعکس. عکس زیر مفهوم عمق میدان را به طور واضح نشان می دهد ( عکسها را دانلود کنید تا با وضوح بهتر ببینید).

قسمت های مهم یه دوربین را تو دو تا عکس زیر میشه دید. همونطور که می بینید، صفحه شاتر پشت دیافراگم هست و صفحه فیلم هم در انتهای دوربین قرار داره (معلومه که یکیش دوربین قدیمی هست ویکیش دیجیتال).



سرعت شاتر، یک عنصر مهم دیگر را چک می کند و آن میزان شفاف بودن تصویر است..تصاویری که در سرعت بالا می گیرید، بسیار واضحند، در حالیکه در سرعت پایین حالت کدری مشخص می شود..مقایسه کنید.


چند توصیه برای عکاسی:
اول: حتما کتاب راهنمای دوربین خود را کامل بخوانید. نحوه تنظیم سرعت، حساسیت و همه مواردی که برای عکس گرفتن و تنظیمات لازم است در آن توضیح داده شده است. مخصوصا در مدلهای بالاتر.

دوم: برای یادگیری، تنطیمات دوربین را روی عکس گرفتن دستی قرار دهید...Manual mode.. تنظیمات دستی را عوض کنید و از یک صحنه به طور متناوب عکس بگیرید و لم دوربین خود را پیدا کنید.روی تنظیم اتوماتیک ، چیزی یاد نمی گیرید.

سوم: تصمیم بگیرید که از چه چیزی می خواهید عکس بگیرید و بر اساس آن شی انتخاب شده، کادر عکس را ببندید..اگر قرار است از یک چهره بگیرید، بیشتر مساحت یک عکس باید آن چهره باشد، نه اطرافش. انتخاب سوژه ، و کادر بندی درست در عکس خیلی اهمیت دارد.

چهارم: عکس های دیگران را ببینید، اما کپی کاری نکنید. سعی کنید از عکسها یاد بگیرید و بعد مقداری هم سلیقه خودتان را اضافه کنید. راههایی که دیگران رفته اند، خیلی به یادگیری کمک می کند.

پنجم: در عکس گرفتن، ترس به خود راه ندهید. سوژه را انتخاب کنید و چندین عکس بگیرید. اگر سوژه شخص بود، اجازه بگیرید. ترس نداشته باشید که عکس خراب می شود.

ششم: حتما وسایل مربوط به عکاسی مخصوصا سه پایه را بخرید. سه پایه، مخصوصا برای عکسهایی که در زمان طولانی تر ی خواهید بخرید.

هفتم: لنزها خیلی در عکاسی مهم اند..قابلیت لنزها را بدانید و بر اساس آن عکس های بهتری بگیرید.

هشتم: برای عکاسی حرفه ای، سعی کنید وسایلی که می خرید، خوب باشد. از جای معتبر و از یک برند معروف بخرید و حتما قبل از خرید راجع به خریدتان مطالعه کنید یا از کسانی که می دانند، بپرسید.

نهم(نکته ایمنی): در عکاسی حواستان به اطراف باشد، مخصوصا به خودتان. سعی کنید که عکاسی حواس شما را پرت نکند که خدای نکرده اتفاقی برایتان بیافتد. حتما برای دوربین های گرانقیمت هم یک بند داشته باشید که در صورت رها شدن، دوربین تان صدمه نبیند.

دهم: در عکاسی آزاد باشید. به حرف های دیگران خیلی گوش ندهید. کار خودتان را بکنید. البته منظورم این نیست که یاد نگیرید، اما کمی تعصب داشتن در کار هم خوب است.


لينك | نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت توسط سیمرغ|
خان ننه

خان ننه، هاياندا قالدين / خان ننه، کجا ماندی؟

بئله باشيوا دولانام /   الهي دور سرت بگردم 

نئجه من سني ايتيرديم! /   آخه چرا من تو رو گم کردم!

دا سنين تايين تاپيلماز /   ديگه مثل تو  پيدا نميشه 

سن اؤلن گون، عمه گلدي /   اون روزي كه تو مردي، عمه آمد 

مني گتتدي آيري کنده /   منو به یه ده ديگه اي برد

من اوشاق، نه آنلايايديم؟  /   منه بچه، چه مي فهميدم؟

باشيمي قاتيب اوشاقلار  /   بچه ها سرم را گرم کردند 

نئچه گون من اوردا قالديم /   چند روزي آنجا ماندم 

قاييديب گلنده، باخديم  /  وقتي برگشتم، ديدم 

يئريوي ييغيشديريبلار /  رختخوابت رو جمع کردن 

نه اؤزون، و نه يئرين قالير  /   نه خودت هستی و نه رختخوابت! 

«هاني خان ننه م؟» سوروشدوم /  پرسيدم: خان ننه ام کو؟ 

دئديلر کي: خان ننه ني /  گفتند: خان ننه رو 

آپاريبلا کربلايه  / به کربلا بردن

کي شفاسين اوردان آلسين /  تا شفاشو  از اونجا بگيره 

سفري اوزون سفردير /  سفرش سفر درازي هست!

بيرايکي ايل چکر گلينجه /   يکي دو سالي طول مي کشه تا برگرده 

نئجه آغلارام يانيخلي /  آنچنان گريه جگر سوزی می کردم

نئچه گون ائله چيغيرديم /  چند روزي آنچنان داد و فرياد کشيدم

کي سه سيم، سينم توتولدو /  که صدا و سينه ام گرفت 

او، من اولماسام يانيند / او وقتي من پيشش نباشم،

اؤزي هئچ يئره گئده نمه ز  /  خودش هیچ کجا نمی تونه بره

بو سفر نولوبدو، من سيز  /  چه شده که بدون من به این سفر

اؤزو تك قويوب گئديبدير؟  /  خودش تنهائي گذاشته و رفته؟ 

هاميدان آجيق ائده ر کن /   در حالي که از همه قهر کرده بودم 

هامييه آجيقلي باخديم  /  به همه با اخم نگاه کردم 

سونرا باشلاديم کي: منده /  بعد شروع کردم که: من هم

گئديره م اونون دالينجا  / به دنبال اون مي رم 

دئديلر: سنين کي تئزدير  /  گفتند: براي تو هنوز زود هست 

امامين مزاري اوسته  /  بر سر مزار امام 

اوشاغي آپارماق اولماز  / نميشه بچه رو برد!!! 

سن اوخي، قرآني تئز چيخ  /   تو بشين قرآن رو بخون

سن اوني چيخينجا بلکه  /  تا تو اونو تموم بكني، شايد

گله خان ننه سفردن  /  خان ننه هم از سفر برگرده!

ته له سيح راوانلاماقدا  /   با عجله در حال ازبر کردن 

اوخويوب قرآني چيخديم  /  قرآن را خواندم و تمام کردم 

کي يازام سنه: گل ايندي  /  که برات بنويسم: حالا برگرد 

داها چيخميشام قرآني  /  ديگر قرآن را تمام کردم 

منه سوقت آل گلنده  /  وقتي برمي گردي، برايم سوغاتي بخر 

آما هر کاغاذ يازاندا  /  اما هر نامه اي که برات مي نوشتم 

آقامين گؤزو دولاردي  /  چشمان پدرم از اشک پر مي شد 

سنده کي گليب چيخمادين  /  تو هم که برنگشتي!

نئچه ايل بو اينتظارلا  /  چند سال با اين انتظار 

گوني، هفته ني سايارديم /  روز و هفته را مي شمردم 

تا ياواش – ياواش گؤز آچديم  /  تا به تدريج چشم باز کردم و

آنلاديم کي، سن اؤلوبسن!  /  فهميدم که تو مرده اي 

بيله بيلمييه هنوزدا  /  بفهمي و  نفهمي هنوز هم 

اوره گيمده بير ايتي ه وار /  در دلم گمشده اي هست 

گؤزوم آختارار هميشه  /  چشمانم  هميشه به دنبالت مي گرده

نه ياماندي بو ايتيکلر  /  چه سختند اين گمشده ها 

خان ننه جان، نولايدي  /  خان ننه جانم، چه مي شد 

سني بيرده من تاپايديم  /  دوباره تو را پيدا مي کردم 

او آياخلار اوسته، بيرده  /  دوباره روي پاهات

دؤشه نيب بير آغلايايديم  /  مي افتادم و گريه مي کردم 

گولي حلقه سالميش ايپ تك /  دستامو مثل طناب حلقه مي كردم و

او اياغي باغلي يايدم / پاهات رو مي بستم

کي داها گئده نمييه يدين /  تا نمي توانستي بری!

گئجه لر ياتاندا، سن ده  /  شبها وقتي مي خوابيديم، تو هم 

مني قوينووا آلاردين  /  منو در آغوشت مي گرفنتي

نئجه باغريوا باساردين  /  منو به آغوشت مي فشردي 

قولون اوسته گاه سالاردين  /   گاهي روي بازوهايت مي انداختي 

آجي دونياني آتارکن  /  در حالي که تلخی دنیا رو رها مي کرديم 

ايکيميز شيرين ياتارديق  /  دو تائي شيرين مي خوابيديم

يوخودا ( لولي ) آتارکن  /  وقتي در خواب با خیس کردن جایم!

سني من بلشديره رديم  /  ترا کثیف مي کردم 

گئجه لي، سو قيزديراردين  /  شب آب گرم درست می کردی 

اؤزووي تميزليه ردين  /  خودت رو می شستی 

گئنه ده مني اؤپه ردين  /  باز هم منو مي بوسيدي 

هئچ منه آجيقلامازدين  /  هيچ وقت دعوام نمي کردي 

ساواشان منه کيم اولسون  /  هر کس هم دعوام مي کرد 

سن منه هاوار دوراردين  /  تو از من حمايت مي کردي 

منی سن آنام دوينده  /  وقتي مادرم منو مي زد

قالپيپ آرادان چيخاردين /  منو از دستش مي گرفتي و مي بردي

ائله ايستي ليح او ايستك /  آن علاقه و دوست داشتن 

داها کيمسه ده اولورمي؟  /  در کسی دیگر هم پیدا می شه؟ 

اوره گيم دئيير کي: يوخ – يوخ  /  دلم ميگه: نه نه 

او ده رين صفالي ايستک/  آن علاقه عميق با صفا 

منيم او عزيزليغيم تك   /  همانند دوران عزيزي من 

سنيله گئديب، توکندي  /  همراه تو رفت و تمام شد 

خان ننه اؤزون دئييردين  /  خان ننه خودت مي گفتي 

کي: سنه بهشت ده، الله  /  که: خداوند به تو در بهشت 

وئره جه ک نه ايستيور سن  /   هر چيزي كه بخواهي، خواهد داد 

بو سؤزون ياديندا قالسين  /  اين حرفت را به خاطر داشته باش 

منه قوليني وئريبسه ن  /  به من قولشو دادي  

ائله بير گونوم اولورسا  /  اگر چنان روزي داشته باشم 

بيليرسن نه ايستيه رم من؟  /  مي داني از خدا چه مي خواهم؟ 

سؤزومه درست قولاق وئر: / به حرفم خوب گوش کن؛

سن ايله ن اوشاقليق عهدین  /  در کنار تو دوران كودكي را! 

خان ننه آمان، نوليدي  /  خان ننه،واي! چه مي شد 

بير اوشاخليغي تاپايديم  /  کودکي ام رو دوباره پيدا مي کردم 

بيرده من سنه چاتايديم  /  دوباره به تو مي رسيدم 

سنيلن قوجاقلاشايديم  /  با تو هم آغوش می شدم

سنيلن بير آغلاشايديم  /  با تو گريه مي كردم 

يئنيدن اوشاق اولورکن  /  در حالي که دوباره کودک مي شدم 

قوجاغيندا بير ياتايديم  /  در آغوشت مي خوابيدم 

ائله بير بهشت اولورسا  /  اگر چنان بهشتي وجود داشته باشد 

داها من اؤز الله هيمنان  /  ديگر من از خدايم 

باشقا بير شئي ايسته مزديم  /  هیچ چيز ديگري نمي خواستم  


شعر خان ننه با صدای خود استاد شهریار


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت توسط سیمرغ|
یا امام رضا

دو سال بود که نرفته بودم. سال قبلش که می خواستم بروم، برادرم رفته بود کرمان. تصمیم گرفتم که بمانم پیش مادرم. از آن تصمیم هایی که با هزار حسرت دلت راضی می شود، یواشکی که بین خودمان بماند، گفتم: آقا، حسرتش به دلم ماند، اما سال بعد می آیم. وقتی هم که از ایران آمدم -در همه وقتی که شلمرود که بودم- کافی بود که عکس یا کلیپی ببینم. دست خودم که نبود، داغ می شدم. وقت دل کندن هم خدا می داند که فکر نمی کردم این قدر سخت بگذرد.

حال و هوای هر کسی در حرم امام عشقش، فرق می کند. دعایی که می خواند، نجواهایی که با امامش دارد و حتی جای نشستنش، قراردادی است بین خودش و امامش. سر تکان دادن ها، بی صدا حرف زدن ها، گِلِه های با نگاه و خیره شدن های پر از حرف هایی که نمی شود گفت. همه و همه کارها در حرم، از طرز سلام کردن و عقب عقب رفتن، محل نماز خواندن و هر چه که تو بدانی و امامت، مخصوص است بین تو و امامت. در همه وقتی که در حرم هستی، سعی می کنی که تمام حرف هایت را بزنی و بغضت راکه یکسال در فراقش قورت داده ای، خالی کنی. وقتی هم که دلت آرام شد، کج کج خیره می شوی به گنبد طلا و لبخند رضایت می زنی که ممنونم ای امام، دوباره قسمتم کردی که بیایم و دردهایم را به تو بگویم. آتش دلت را با فواره های اشک گرم که از دو چشمت جاری شده، ذره ذره از گونه ات پایین می ریزد؛ خاموش می کنی و حس می کنی که بعد از آن همه خستگی از تنت در رفته است.

خودت هم نمی دانی که در حرم وقت چگونه می گذرد. اصلا همه غصه دنیا از دلت پاک می شود و تو بعد از هر نمازی به سمت محل اقامتت می روی و باز تکرار می کنی هر بار این مسیر را. بعد از اینکه با ادب همه زیارات را خواندی، دوباره همه حرفهایت را با امامت مرور می کنی و او گوش می دهد و جواب. وقت رفتن که می شود، با اینکه این همه حرف زده ای، دل کندن برایت مشکل است. برای وداع که می روی، وقتی از آخرین رواق عقب عقب بیرون می آیی، در دلت هزار آرزو هست و مهمتر از همه اینکه باز بیایی حرمش. انگار که هنوز هزاران هزار حرف مانده که تو نگفته ای. این رمز عاشقان است که در گفت و گو به مختصر قانع نیستند. باید زیاد حرف بزنند و می دانند که هر چه بگویند، باز شنیده می شود و البته اینان هم خستگی ندارند.

برادرم بلیط را رزرو کرده بود. با یک بنده خدایی که معرفی شده بود، راهی فرودگاه شدیم. تا رسیدیم فرودگاه، این بنده خدای معرفی شده، تمام مملکت را زیر سوال برد و ما هم سرمان را تکان می دادیم که حق با شماست. یادم باشد که دیگر با آشنا نروم. رسیدم فرودگاه و رفتم آژانسی که باید می رفتم. گفتند: که ما امروز فقط عصر پرواز داریم و تازه سر ظهر بود. از اتاق آمدم بیرون و گفتم که ای خدا، انگار قسمت نیست. در همین فکر بودم که دیدم سر یک باچه شلوغ است. رفتم سوال کردم که بلیط مشهد دارید. طرف گفت: نه. نا امید شدم. داشتم می رفتم بنشینم و فکری بکنم که آقایی جلو امد و گفت: بلیط مشهد می خواهی. گفتم: بله. گفت: پولت نقد است. گفتم:بله. بلیط رفت و برگشتم جور شد. چه بگویم. تا نماز خواندم و برگشتم، هواپیما را اماده کردند و راهی مشهد شدیم.

تاکسی را به سمت حرم کرایه کردم و در دلم هزار بهار از  تازه شدن قرارم با امام خوبم. از راننده می خواهم که روبروی حرم نگه دارد و یک سلام تند می کنم و رد می شوم. می خواهم اول بروم و غسل زیارت کنم و بعد مفصل امام را ببینم (منظورم دیدن حرم است، خوش به حال آنها که خود امام را می ببینند و جواب سلام دادنش را). همان جای همیشگی اتاق را کرایه می کنم و کیف پول و مدارکم را در صندوق اماناتش. بعد از غسل، لباس های تمیزم را می پوشم و تا جایی که بشود خودم را مرتب می کنم. قدم زنان به سمت حرم راه می افتم و در دلم هزار هزار خوشی است تا که لحظه دیدار برسد. می گذارم که خوب بگردند و بعد از بازرسی، قالی که کنار می رود، گلدسته های آقا روبرویم است. دست به سینه می ایستم و با ادب سلام می کنم. من هم مثل همه، جای مخصوص دارم در حرم. همه دارند. هر سال باید همانجا بروم و با او همه حرف هایم را بزنم و می زنم.

سحرهای حرم از همه بهتر است. وقتی که ساعت دو شب بیدار می شوی و وضو می گیری و ذکر گویان در میان خلوت شب به سمت حرم راه می افتی. جالب است که در آن دل شب، باز عده ای دکان دنیایشان باز است و از شب هم نمی گذرند. در راه می بینی که خانواده ها با همه اعضای خانواده شان آمده اند. کمی دلت می گیرد که تو تنها هستی و البته دلخوشی اینکه یک روز هم تو با همه اهل و عیالت پابوس حرم خواهی آمد، دلت را دوباره به راه می آورد. از گوهرشاد رد می شوی و کفش هایت را به خادم خوش برخورد می دهی. زمستان هوای مشهد سرد است و نمی شود در صحن ماند. زیارت که خواندی، می روی بالا سر و برای همه انهایی که دوستشان داری (مخصوصا پدر و مادرت) و همه عزیزانی که زیارت نیابتی خواسته اند نماز می خوانی. همه نمازهایت که تمام شد، می روی زیارت صریح که در این دل شب خلوت است (قسمت آقایان البته..خانم ها همیشه شلوغ است). و البته همه این ها بهانه است، مقصود خود خود امام است که از همان دور هم می شود دل را به ضریحش گره زد.

بعد از زیارت هم می روی و سوغات می خری. مخصوصا برای مادر. خودم هم که محصولات رضوی را دوست دارم و کلی کیک و مخلفات می خرم و کم کم آماده برگشتن. بعضی موقع ها هم کسی در فرودگاه می آید دنبالت. خودم معمولا به کسی زحمت نمی دهم، مخصوصا که می دانم ممکن است تاخیر داشته باشد. بعد از زیارت به سمت خانه راه می افتی در حالیکه هنوز هوای حرم از سرت بیرون نرفته. قرار گذاشتی که دوباره سال بعد هم اگر خدا خواست، راهی بشوی. امشب باز دلم هوای حرم امام رضا را داشت. خیلی صلوات خاصه اش را گوش دادم. مخصوصا صدای این بنده خدا را، که انگار با صفای خاصی خوانده شده است. حالا اینکه برای چه دلتنگ شده بودم، بماند. خوش به حال آنهایی که الان در حرم امام رضا هستند. خوش به حالشان. اگر کسی از خوانندگان این وبلاگ از مشهد است، سلام ما را برساند به آقا.

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت توسط سیمرغ|
صیاد القلوب

پادگان صفر- یک که بودم در یک گروهان صد نفری با بچه های لیسانس و فوق لیسانس بودم. پادگانی که به نوعی ویترین ارتش بود و نیروهای تحصیل کرده تا سطح دکترا هم در آن دوره آموزشی را می گذراندند. بچه هایی که به علت داشتن تحصیلات بالا پر از ادعا هستند و البته حق هم دارند. تعدادی از آنها هم فارغ التحصیل بهترین دانشگاه های جهان بودند که به علت مشمولی باید دوران آموزشی خود را در این پادگان بگذرانند.

خیلی از بچه هایی که خدمت می کردند، با رضایت قلبی آنجا نبودند و به هر بهانه مثل همه قشرهای جامعه مان غر می زدند. از همه جای ایران هم بودند و فرصتی بود برای اینکه یک جامعه کوچک را با همه عیب ها و ایرادهایش تجربه کنم. فرمانده گروهانی داشتیم که بچه های تبریز بود و وقتی فهمید که از بچه های فارغ التحصیل خارج از کشورم، خیلی با من رفیق شد. مسوول آموزشی دسته هم که لیسانس کشاورزی بود، اولش خیلی با من خشک و رسمی برخورد می کرد. اما وقتی فهمید که من زیر بار حرف زور نمی روم، بی خیال من شد. مخصوصا وقتی که به علت تنبیه زیاد (که البته به علت شوت بودن اعضای گردان حق مان بود) اعتراض شدیدی به او کردم و او گوش نداد. در حین تنبیه یکی از بچه ها پایش به سختی آسیب دید و کار به شکایت کشید. بچه های گروهان هم به نشانه اعتراض می خواستند که مسوول آموزشی را عوض کنند. رفتم که مراتب اعتراضم را از رفتار نادرستش به او اعلام کنم که دیدم خیلی ناراحت است و قبل از اینکه حرفی بزنم، شروع کرد به درد و دل کردن. گفت که همه اینها برای خودتان است و اگر سخت می گیرم برای این است که شما در شرایط سخت تربیت شوید. رفتم با بچه ها هم صحبت کردم و خواستم که برگردند. بعد از آن با من خیلی رفیق شد.

در میان همه بچه هایی که آنجا بودند، یکی بود که توجه من را خیلی به خود معطوف کرده بود. بچه شیراز بود و بر عکس بقیه مجردها و متاهل هایی که به دنبال بهانه ای برای فرار از مسوولیت بودند، وظیفه اش را به درستی انجام می داد. اگر قرار بود طی بکشد، همه جا را با دقت طی می شکید و اگر قرار بود میزهای آشپزخانه را تمیز کند، ذره ای کوتاهی نمی کرد. کم حرف بود و تنها رفیقش من بودم. هر وقت نیرو می خواستم حتما او را انتخاب می کردم. چون علاوه بر مومن بودن، کارش هم درست بود. در نیروهای ارتش، مومن بودن یک خصوصیت ویژه هست. برای همین هم بود که برادر شیرازی ام را خیلی دوست داشتم. تنها کسی بود که وقتی می خواستم صحبت کنم، می دانستم امین است و او نیز همین طور بود. اسمش را یادم رفته ولی مرامش را همیشه به یاد دارم.

امشب که می خواستم راجع به سپهبد شهید صیاد شیرازی بنویسم، یاد دوستم هم افتادم. برای همین خاطره بالا را نوشتم که وقتی ایران برگشتم، اگر شد او را پیدا کنم. بگذریم. امروز، روز شهادت یکی از دوست داشتنی ترین فرماندهان ارتش بود که بی شک نظیر او کم هست. فرمانده رشیدی که در عین دلاوری و شجاعت، مومن بود. یادم نمی رود سالی که تلویزیون با صدای غمگین اعلام کرد که صیاد شهید شده است. پیش دانشگاهی بودم.  نامردها، جلوی در خانه ترورش کرده بودند. همه کشور در غم و غصه بود. یکی از همرزمان شهید برایم تعریف می کرد که این فرمانده، با اینکه ارتشی بود، همیشه دوست داشت با بچه های بسیجی باشد. می آمد چادر فرماندهان بسیج و با همه ابهتش در کنار بسیجیان مثل یک داوطلب رفتار می کرد. روحش شاد.

دیروز هم روز شهادت سید شهیدان اهل قلم، حاج مرتضی آوینی بود. شهید بزرگواری که با روایت فتح او را شناختیم و کمی دیرتر به قافله مجاهدان راه خدا پیوست. اگر شهید بزرگوار و روایت فتحش نبوذ، بی شک خیلی از مجاهدت های شهیدان وطن مان به فراموشی سپرده می شد. هنوز که هنوز است، حلاوت کلام سید و طنین کلام منحصر به فردش، صفای گلهای پرپرمان را به یادمان می آورد و گلاب اشک در فراقشان را بر روی صورتمان جاری. میراث گرانبهایش در غبار این روزها، خاطرات دلاوری رزمندگان با صفای سپاه اسلام در  قرن چهاردهم را، در اذهانمان تا ابد پاینده کرد. عاشق بود و از یک راه رفته برگشت و با یقین به قافله عشق پیوست. به قول خودش:


ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق ، تنها با یقین مطلق ممکن است . ای دل تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی ؟ و تو ، ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بودی ؛ و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره ی زمین نهاده ای ؛ نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست ؛ تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حصینِ لازمان و لامکانِ ولایت ملحق شوی ؛ و فراتر از زمان و مکان خود را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانی .

با مولای شهیدش محشور باد.


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت توسط سیمرغ|
بابا (1)

دهه عزاداری شاه شهیدان که نزدیک می شد، مادر پیراهن مشکی اش را آماده می کرد. نذر کرده بود که تا آخر ماه صفر، پیراهن مشکی عزای آقا به تَنَش باشد. از ماهها قبل مادر، قند و شکر و چای سهمی  عزا را کنار گذاشته بود بعلاوه یک دبه روغن پنج کیلویی هیدروژنه جامد. بابا می دانست که مادر همیشه حواسش جمع نذری هست و هر وقت که زمانش برسد، به هر قیمتی که شده بابا را روانه مسجد می کند با نذری هایش.

هر روز سلانه سلانه کوچه های کنار مسجد را با همان متانت خاص خودش طی می کرد تا نماز مغرب و عشا را به جماعت بخواند. قبل از رفتنش هم برس دستی سبز رنگش را برمیداشت و موهایش را سمت راست می زد. لباسهایش را هم که مادر همیشه مثل دسته گل آماده کرده بود، می پوشید و بعد به سمت در خروج می رفت. کفش هایش را که شب قبلش مادر -وقتی همه خواب بودند- گردگیری کرده بود،می پوشید و خداحافظی می کرد. بعضی وقتها هم دوباره در می زد تا اگر چیزی یادش رفته بود، بردارد.

وقت هایی که مرخصی آمده بودم، من هم وضو می گرفتم تا همراهش بروم. همیشه ده دقیقه قبل از اذان آماده بود. تا من می گفتم که می خواهم بیایم، می گفت اگر سریع آماده می شوی، بیا. من تازه داشتم موهایم را شانه می کردم که او دم در ایستاده بود. هر چند ثانیه یک بار، سرش از از در داخل می کرد و می گفت: آماده شدی؟ من هم داد می زدم، یک ثانیه دیگر. حرصش را در می آوردم. آخرش هم راه می افتاد و می رفت، چون می دانست اگر بماند به رکعت اول نمی رسد. وقتهایی که باهم می رفتیم، سعی می کردم کمی عقب تر از او راه بروم. نگاه به او می کردم و در دلم برایش دعا. عمری زحمت ما را کشیده بود.

به مسجد که می رسیدیم، کفش هایش را در می اورد و در یک کیسه پارچه ای سبز رنگ می گذاشت و می رفت کنار پرده حانل و روی صندلی می نشست. زودتر هم که می رفت، قرآن و رحل برمی داشت و برای پدرش و پدرِ مادرم قرآن می خواند. معمولا هم قرآن را بلند می خواند و اگر هم کلمه ای را گاهی بلد نبود سوال می کرد. به اسم صدایم می زد و می پرسید که آیا درست تلفظ کرده یا خیر. منظم بود و قرآن را بدون رحل نمی خواند.

دستمالی که مادرم برایش آماده کرده بود، همیشه همراهش بود. یک دستمال آبی رنگ با خط های سفید رنگ. موقعی که روضه شاه شهیدان خوانده می شد، به پهنای صورت اشک می ریخت. دستمال را جلوی صورتش می گرفت و های های برای غریبی آقا اشک می ریخت. این قدر صحنه گریه کردنش سوزناک بود که من از گریه اش، متاثر می شدم. روضه هم که تمام می شد، با دستمالش صورتش را پاک می کرد و می رفت تا نذری آقا را بخورد. این مسجد محله ما، غذایش کم بود و خیلی خوشمزه. اضافه هم نمی دادند. خانه که می آمد به مادر می گفت، خیلی کم بود..نتوانستم بیاورم.

از روزی هم که مریض شد، باز مسجدش به جا بود. بلند می شد و راه می افتاد به سمت مسجد. جایش خیلی خالیست این روزها. به امام شهیدم می گویم که آقا، پدرم برای غریبی شما همیشه گریه کرد و ارادتمند علی اکبر شما بود. روضه ای سوزناک خوانده نشد، مگر اینکه بابایم برای گلهای پرپر شده گلستان آل محمد (ص) نالان شد. شما هم هوایش را داشته باشید. غریبید و بهتر می دانید درد غربت را. جان و تن و زندگی مان فدای تو ای پسر فاطمه (س).


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت توسط سیمرغ|
گم کرد شبی

گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد

ناخواسته در تیر رس راهزن افتاد

در تیر رس من گره انداخت به ابرو

آهسته کمان و سپر از دست من افتاد

بی دغدغه بی هیچ نبردی دلم آرام

در دام دوتا چشم دو شمشیر زن افتاد

می خواستم از او بگریزم دلم اما

این کهنه رکاب از نفس از تاختن افتاد

لرزید دلم مثل همان روز که چشمم

در کشور بیگانه به یک هم وطن افتاد

.

.

درگیر خیالات خودم بودم و او گفت:

من فکر کنم چایی تان از دهن افتاد.


سید حمید رضا برقعی

الیوم، خط اتصال مان به جهان خارج دچار اعوجاج شده است. تلفن زدیم، بانویی از آن سوی شلمرود برداشت و قول ثقیل داد که آخر هفته تکنسین بفرستند و رفع و رجوعش کنند. علی ای حال، خط اتصال مان یک-دو می زند و اگر مفصل افاضات ننمودیم، بدین خاطر است. روده درازی نمودیم. عزت تان مستدام.


لينك | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت توسط سیمرغ|
مژده باد


فَرَ‌دَدْنَاهُ إِلَىٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ‌ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ

پس او را نزد مادرش برگردانيديم تا چشمان آن زن روشن گردد و غمگين نباشد.

وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد ...


لينك | نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت توسط سیمرغ|