تبليغاتX
غم يار
اين وبلاگ براي دلتنگيهاي خودم در غيبت عزيزترين بندگان خدا مهدي فاطمه(س)نوشته مي شود
 به یاد خوبان

 

روزگار غریبی است،زندگی غریبتر

زمانه بدی است،آدمها بدتر

سرمای سختی است،بی پناهی سخت تر

دلتنگی زیاد،مشغله زیادتر

خوبی کم،صفا کمتر

ادعا زیاد،مدعی زیادتر

آدم کم،معرفت کمتر

هوا سرد،دلها سردتر

دوست کم،یار کمتر

مرام کم،با مرام کمتر

...

اما در این میانه کم و کمتر

بعضیها چه از میانگین انحراف معیار دارند

همه که نه!همه این روزها کالای نایاب است.

آنها که محبتشان را با ماشین حساب جمع نمی کنند. 

قاموسشان پشت پیشخوان نیست

چرتکه را سوزانده اند. 

 کوتاه نیست پشت نگاهشان 

کف دست شاگرد آخرشان است.

آنها که می توانی شرم را از نگاهشان درو کنی

وقتی زبانت باز می شود که بگویی

تو خیلی خوبی!

 

یا زهرا(س)

|+| نوشته شده توسط روح الله در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
 سید مجتبی هاشمی

من وتمام سربازان جان بر کف امام به فداي يک تار موي شما، بدانيد که تا ما در

 سنگر نبرد هستيم هيچ نامردي نميتواند از شماحتي يک قطره اشک بگيرد.

 

 نشد که تو را ببیننم،

 اما هنوز صدای تو از خرمشهر و آبادان

آنجایی که آمده بودند بمانند،

به گوشم می رسد.

صدای مردانه ات را که ترسوها

با زبان روزه

در رمضان خاموش کردند

تا ابد در گوشهایمان خانه خواهد داشت.

همیشه به خودم افتخار کرده ام که

در سرزمینی به دنیا آمده ام

که  سید مجتبی داشته است.

 امروز هم به یاد تو یک فاتحه خواندم

که بدانی  مرام ما

فراموشی نیست. 

 

یا زهرا(س)

|+| نوشته شده توسط روح الله در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
 تقدیم به همه پدران

آسمان در نگه توست پدر

و زمین مفتخر از همت تو.

 دستهایت که پر از پینه کار

و نفسهای تو از روزی پر.

کفشهایت که پر از خاک تلاش 

 پیرهن بوی عرقهای درشت

خستگی از کلماتت پیداست.

 کار هر روز من این بوده و هست

 که تماشاگه رفتن باشم

 پی آوردن یک خنده به پهنای رضایت شاید.

خم شد آن قامت سروت پدرم

 و جوانی تو طی شد پی قد قامت من...

.

گشته ام در پی یک جمله که شاید گویم

حق مطلب که نه ، جزء مطلب اما

چه بگویم که توانایی نیست

در حد یک جمله

که به تصویر کشد

یک کتاب بی حد...

 

یا زهرا(س) 

|+| نوشته شده توسط روح الله در دوشنبه هشتم بهمن 1386
 دوباره ببخش...

بارها آمدم...دست خودم که نبود...همان که قسم خورده بود...

همان دیگر...باز گولم زد...

می گویی بزرگ شده ام...شاید...اما او هم قوی تر شده...این را در نظر بگیر...

امروز دوباره آمده ام...یادم هست...آری ، دیروز هم آمدم و پریروز...

اصلا چند وقت است که همیشه می آیم...

راستش را بگویم...امروز بد جوری حالم گرفته است...

این بار آخر است...قول می دهم...امروز هم مرا بساز...

خسته ام و درمانده...همه جوابم کرده اند...

رفته ام همه جا...اینجا آخرین جاست که آمده ام...

آنها را می گویی...حتی در را هم باز نکردند...

.

باز هم خودت...

می دانم...

حتی مال این حرفها هم نیستم که نگاهم کنی...

اما تو را به آنها که ارزش نگاه تو را دارند...

مرا امروز هم بخر...

می دانم...

فردا باز هم قصه امروز را به زبانی دیگر خواهم گفت...

و تو دوباره با حوصله خواهی شنید...

به قول دوستم...

تو خدایی.

 

یا زهرا(س) 

|+| نوشته شده توسط روح الله در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 
 
بالا