
سخن از قصه و اسطوره نیست
زبان در کام من دنبال یک افسانه نیست
دلم امروز با یک غصه همراه است
وجودم تکه تکه از فراموشی است
سخن از نارفیقان است
و می دانم دلت با من می آید تا بداند قصه این نامرادی را.
* * *
صدا می اید از آن دور ، صدای حمله و جنگ است
صدای غرش دیوانه ای ، کز زور بد مستی
عنان از کف رهانیده و می خواند هماوردی
دلش قرص است ، با رویای پیروزی...
ولی رویای آن دیوانه را تعبیر در خواب است.
شغال و فکر پیروزی ، درون بیشه شیران؟
خدا داند که ممکن نیست...
* * *
نبرد آغاز می گردد...
و جنگی نابرابر از هزاران سو
به یمن جانفشانیها ، نشد نفعی نصیب دشمن غدار
مگر ننگی به پیشانی.
* * *
ولی امروز من مجروحم
دلم پر زخم از نامهربانیهاست.
غم من از فراموشی است.
غریو ناله ام بشنو ، مزن مهری بر این باور
که اینان رفتگان هستند ، که اینان ماندگارانند.
و حرف آخرم ، یک خواهش کوچک
مبادا در پس بازی این گردون
رود از یاد ماها این حقیقت :
" گر نبودند آن سبکبالان ، نبود ایران و ایرانی".
یا زهرا (س)
|
+| نوشته شده توسط
روح الله در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
|