امروز رفتم پیش استادم. خوب پروژه اینجانب هم تقریبا حدودش معلوم شد. قرار شده فردا ساعت ۳ برم ببینم که برا انجام کارا چه باید بکنم. وسایل ایمنی هم تحویل بگیرم که بتونم تو آزمایشگاه کار کنم.
گواهی ایمنی را هم از استاد گرفتم. با کلاس بود.به دوستم گفتم یه قاب درست و حسابی واسش بگیرم می شه کلی تو ایران پز الکی داد
.(کی به کیه ، مدرک ایمنی از جهان دارم
).
عصر با آدام و حسن رفتیم برا خرید برنج. ولی خوب انگار بحران برنج جهانی شده و واسه همین تو سوپر استور(Super store) نتونستیم برنجی که می خواستیم پیدا کنیم. انگار شب اومده بودن و همه را برده بودن.
به هر حال مایحتاج ضروری مثل سیب زمینی را خریدم. اما داشتم می اومدم چشمم خورد به بسته های 12 تایی نوشابه و امان از نفس اماره
.
البته خیلی وقته نوشابه را کنار گذاشتم و الان هم که خریدم آب پرتغالهای گازدار خریدم. اما خوب دیگه یه جورایی اینم نوشابه هست.
ماههای قبل بسته های 24 تایی کوکا کولا خوراک هر روزه بود. اما نصیحت دوستان مبنی بر ترک اعتیاد در دل این دانشجو نما موثر افتاد و الان یک ماه و اندی است که دل بیچاره در کف کوکا کولا مانده.
امروز یه بیت شعر قشنگ هم دیدم که می نویسم اینجا برا همه خوبا:
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی
دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی
زندگی کردم با این شعر. و اینه راز شعر که به مصرعی آتش به عالم دل می زند.
موضوع امروزم سوپر استور بود.یه مغازه مثل فروشگاههای زنجیره ای. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شه تو این مغازه. البته یه جورایی هم دولتیه و جنساش ارزونتره. واسه همین اکثر دانشجوها و مردم عادی از اینجا جنس می خرن.
یه خوبی داره اگر 250 دلار خرید کنی 30 دلار تخفیف می ده. البته برا ما که خوب نیست ما در ماه کلا کمتر از250 دلار خرجمونه و برا بچه هایی خوبه که گروهی زندگی می کننم.
حالا هم که دارم می نویسم شامم را خوردم با نان سفید برشته و البته دوباره مثل دیشب حس و حالی برا شستن ظرفها ندارم. ایشالا فردا صبح...
|
+| نوشته شده توسط
روح الله در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
|