تبليغاتX
سیمرغ - Bottle Depot
چون نگه کردند اين سی مرغ زود *-----*بيشک اين سی مرغ آن سيمرغ بود
 Bottle Depot

یه ۲۰-۲۵ روزی می شه که ننوشتم. آخه خبری هم نبود. این روزها که دارم در حد توان(اینو خالی بستم)(در حد حس و حال) برا اون کنفرانسم اسلاید اماده می کنم. حدود ۹ روز دیگه باقی مونده. به امید خدا سعی می کنم تو این یکی دو روزه تموم کنم که بتونم وقت برا کارای ایران هم بذارم.

تو این جند روزه هم یه کنفرانس بین المللی هست تو رشته ما که از همه جای دنیا میان و مقاله ارایه می کنن. من تو این کنفرانس مقاله نداشتم، جون تازه اومدم. اما به عنوان دانشجوی داوطلب تو این کنفرانس ثبت نام کردم تا بتونم از بعضی از مقالات استفاده کنم. مخصوصا اونایی که مربوط به کار من میشه(خوب البته جون داوطلب بودم هزینه ثبت نام نمی گیرن).

یکی دو روز مسوول یکی از اتاقهای کنفرانس می شم. امروز هم رفته بودم. نکته جالب این بود که تعداد ایرانیا خیلی زیاد بود.

یه چیزهایی تو این سرزمین خوبه که تو ایران خودمون سخت میشه فهمید...اونم اینه که ته توی خیلیها را میشه عیان دید...ریا و این چیزا کمتره...چون کسی نیازی نداره...

فردا هم باید برم کنفرانس...سعی می کنم با مهدی اینا هماهنگ کنم که دوربینشون را بیارن عکس بگیریم ...امروز که داشتم با یکی از بچه ها برمی گشتم تو مترو بهش گفتم ، خیلی خستم...گفت واسه چی؟ گفتم دلم اینجا نیست...گفت داری میری که...خوش به حالت...

گفتم بهش آره و شروع کردم به زمزمه کردن این شعر...گفتم تصور کن رفتی بیرون شهر، یه باغ مشتی اطراف شهر، از این قالی اینا هم کنار یه آب گذاشتن که بشینی، صدای نواری هم که پخش می شه اینه...

شد خزان گلشن آشنایی     بازهم اتش به دل زد جدایی


قبل از رفتن به کنفرانس حسن (هم اتاقی) گفت بریم این بطری هایی که قابل بازیافتن را تحویل بدیم به اونجا که باید بدیم...ما هم گفتیم بریم...یه سالی بود که انبار بطری درست کرده بودم...نوشابه و آبمیوه و اینا...

رسیدیم اونجا باحال بود...کل ادمایی که کار می کردن یه جورایی معلول بودن...رو دیوار هم نوشته بود که از اینکه با ماها معامله می کنین ممنونیم...پول بطریها را گرفتم و بعدش هم به سمت کنفرانس رفتم...

الان که رسیدم خونه یه مختصر نهاری خوردم و خوابیدم...حالا هم با انرژی شروع می کنم به ادامه کارم...دعا کنین موفق بشم به برنامه هام برسم...

|+| نوشته شده توسط روح الله در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |
 
 
بالا